دلبستگی سیصد و سی و هشتم

خواهران، برادران!

اکنون شهيدان مرده‌اند، و ما مرده‌ها زنده هستيم. شهيدان سخنشان را گفتند، و ما کرها مخاطبشان هستيم، آنها که گستاخی آن را داشتند که -وقتی نمی‌توانستند زنده بمانند- مرگ را انتخاب کنند، رفتند، و ما بی‌شرمان مانديم، صدها سال است که مانده ايم. و جا دارد که دنيا بر ما بخندد که ما -مظاهر ذلت و زبونی- بر حسين و زينب -مظاهر حيات و عزت- می‌گرييم، و اين يک ستم ديگر تاريخ است که زبونان، عزادار و سوگوار آن عزيزان باشيم.

امروز شهيدان پيام خويش را با خون خود گذاشتند و روی در روی ما بر روی زمين نشستند، تا نشستگان تاریخ را به قیام بخوانند.

 

"حسین وارث آدم/ علی شریعتی/ نسخه دیجیتال/ ص ۲۴۴"

بیت ۳۷۰

هر شب و روزی که بی تو می‌رود از عمر

بر نفسی می‌رود هزار ندامت

 

عمر نبود آن چه غافل از تو نشستم

باقی عمر ایستاده‌ام به غرامت

 

سعدی

دلبستگی سیصد و سی و هفتم

حاج حسین مردی کوتاه‌قد و چهارشانه بود. چشم‌های گرد و ریز و چهره‌ای پهن داشت. لبهایش در آفتاب پوست انداخته بود و هنگام حرف زدن، لبهایش لوله می‌شد و انگشتهای کوتاهش در هوا حرکت می‌کرد. گردن کوتاه و ریش توپی داشت و نمازش ترک نمی‌شد. همان شور و شوق مردمی که دارا در میان مشتی نادار هستند، با او بود. یک چشم شهر کوران. پیر و جوانشان در پوست خود نمی‌گنجند. بیش از حجم خود فضا را غصب می‌کنند‌‌. هرچه، به کام ایشان باید باشد. هرچه، به میل ایشان باید بچرخد. تا اینها می‌گویند، هیچ‌کس نباید بگوید. تا می‌خندند، هیچکس نباید بخندد. تا خشم می‌کنند. هیچ کس نباید بجنبد. پیشاپیش در همه چیز. حق همیشه از آن ایشان است!

 


"کلیدر (جلد اول)/ محمود دولت آبادی/ انتشارات فرهنگ معاصر/ چاپ یازدهم ۱۳۷۴/ص۱۴۶"

بیت ۳۶۹

ابر است و اعتدال هوای خزانی است

ساقی بیا که وقت می ارغوانی است

 

در زیر ابر ساغر خورشید شد نهان

روز قدح کشیدن و عیش نهانی است

 

ساقی بیا و جام می مشکبو بیار

این دم که باد صبح به عنبر فشانی است

 

می هست و اعتدال هوا هست و سبزه هست

چیزی که نیست صحبت یاران جانی است

 

یاری به دست‌آر موافق تو وحشیا

کان یار باقی است و خود این جمله فانی است

 

وحشی بافقی

دلبستگی سیصد و سی و ششم

شکسپیر می‌گوید آنکه موسیقی را دوست ندارد شایسته اعتماد نیست و به هر پلشتی، حتی جنایت و خیانت، تواناست. پس طبیعتاً مستبدان، هرقدر هم مصرّانه وانمود کنند عاشق موسیقی‌اند، از آن نفرت دارند. گرچه از شعر بیشتر بدشان می‌آید. آرزو می‌کرد کاش در آن جلسه‌ی شعرخوانیِ شاعران لنینگراد حاضر بود، در لحظه‌ای که آخماتوا روی صحنه رفت و همه‌ی حاضران ناخودآگاه برای تشویقش از جا بلند شدند. این حرکت خشم استالین را برانگیخت. با خشمی آتشین پرسید:"چه کسی از جا بلند شدن حاضران را سازماندهی کرده؟" اما مستبدان از تئاتر حتی بیش از شعر نفرت داشتند. شکسپیر آیینه‌ای در برابر طبیعت می‌گرفت و کیست که تحمل دیدن بازتاب خود را داشته باشد.

 

 

 "هیاهوی زمان/ جولین بارنز/ ترجمه سپاس ریوندی/ نشر ماهی/ چاپ اول تابستان ۱۳۹۵/ ص ۹۹"

بیت ۳۶۸

 

من درین بسترِ بی‌خوابیِ راز

نقشِ رؤیاییِ رُخسارِ تو می‌جویم باز.

 

ا همه چشم تو را می‌جویم

با همه شوق تو را می‌خواهم

زیرِ لب باز تو را می‌خوانم

دائم آهسته به‌نام

 

شاملو

دلبستگی سیصد و سی و پنجم

گوش کن. این درست است که من یک شورشگرم. اما یک پیشنهاد دارم. در این هیر و ویر باید حتماً دست‌هایمان را آلوده کنیم. حق با توست. اما مرزی هم وجود دارد.  من هم از زور خوشم نمی‌آید. وقتی که فکر می‌کنم روزی تا زانو در خون فرورفته‌ام...

به لوسین نگاه می‌کند و ادامه می‌دهد:

همراه ما بیا، لوسین. تنها یک خواهش ازت دارم؛ وقتی ما به کارهای کثیف و خونین دست می‌زنیم، تو آنجا خواهی بود و مانعمان می‌شوی. فقط تو قادر به این کار هستی، چون پاکی.

 

"چرخدنده/ ژان پل سارتر/ ترجمه روشنک داریوش/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان/ چاپ سوم ۱۳۹۳/ ص ۱۲۳"

بیت ۳۶۷

جانا شعاع رویت در جسم و جان نگنجد

وآوازهٔ جمالت اندر جهان نگنجد

 

وصلت چگونه جویم کاندر طلب نیاید

وصفت چگونه گویم کاندر زبان نگنجد

 

هرگز نشان ندادند از کوی تو کسی را

زیرا که راه کویت اندر نشان نگنجد

 

آهی که عاشقانت از حلق جان برآرند

هم در زمان نیاید هم در مکان نگنجد

 

آنجا که عاشقانت یک دم حضور یابند

دل در حساب ناید جان در میان نگنجد

 

اندر ضمیر دلها گنجی نهان نهادی

از دل اگر برآید در آسمان نگنجد

 

عطار وصف عشقت چون در عبارت آرد

زیرا که وصف عشقت اندر بیان نگنجد

 

عطار

دلبستگی سیصد و سی و چهارم

 از چین خوردگی‌های کلیدر، از یال و گرده تپه ماهورها، از ژرفای دره‌ها و گودال‌ها، روز روشنایی خود برچیده بود. جای پای روز به جا بود. سایه، سایه‌ای خنک و خوش‌نسیم، دم خاکستری خود بر همه‌جا، همه پستی و بلندی‌ها، همواری و ناهمواری‌ها گسترده بود‌. تیره‌تر در ژرفناها و سبک‌تر بر فرازه‌ها. این، خودِ غروب بود. نه روز و نه شب. نه خورشیدی گواه روز، نه ستاره‌ای گواه شب. همانی بود که به گفته‌ای روستایی "گاوگم" خوانده می‌شود. زیرا در این دم گریزپای، آسمان و زمین رنگ درهم می‌آمیزند. فریبکارانه چندان که رنگ از رنگ تمیز نتوان داد. هر رنگ هست و هیچ رنگ نیست، این آشتی کنان روز و شب. چهره چوپانی به شولایی درپیچیده. چوپان، چوپان است. اما به چهره چوپان نیست. گم است. نمایی گنگ. سنگ، سوار می‌نماید و سوار، سنگ. هر چیز رنگ خود درمی‌بازد. گربه، سمور است. هر جنبنده، سایه‌ایست و هر سایه جنبنده‌ای می‌نماید. در دویست قدمی خود، روباه از گرگ بازنمی‌شناسی. رمنده‌ای را می‌بینی. فقط. چارپای نرم‌اندامی که می‌خرامد، می‌خزد، می‌رمد، می‌جهد و می‌گریزد و در پشت سایه‌ای دیگر روی پنهان می‌کند. سایه به سایه. شب پناه است این دَم. تیرگی فزاینده و روشنایی گریزا. هر جنبنده‌ پنداری شبحی است. اشباح در بیابان، در کوهستان.

 

 

"کلیدر (جلد اول)/ محمود دولت آبادی/ انتشارات فرهنگ معاصر/ چاپ یازدهم ۱۳۷۴/ص۱۵۴"

بیت ۳۶۶

 اتفاقم به سر کوی کسی افتاده‌ست

که در آن کوی چو من کشته بسی افتاده‌ست

 

خبر ما برسانید به مرغان چمن

که هم آواز شما در قفسی افتاده‌ست

 

به دلارام بگو ای نفس باد سحر

کار ما همچو سحر با نفسی افتاده‌ست

 

بند بر پای تحمل چه کند گر نکند

انگبین است که در وی مگسی افتاده‌ست

 

هیچکس عیب هوس باختن ما نکند

مگر آن کس که به دام هوسی افتاده‌ست

 

سعدیا حال پراکندهٔ گوی آن داند

که همه عمر به چوگان کسی افتاده‌ست

 

سعدی

دلبستگی سیصد و سی و سوم

 به ذهنش گفت همه چیز دقیقاً از صبح روز بییست و هشتم ژانویه‌ی ۱۹۳۶ در ایستگاه راه‌آهن آرخانگلسک شروع شد. ذهنش جواب داد نه، هیچ چیز اینطوری در یک زمان مشخص و یک مکان مشخص شروع نمی‌شود. همه چیز از مکان‌های متعدد و زمان‌های متعدد آغاز می‌شود، زمان‌هایی بعضاً پیش از تولد تو، و مکان‌هایی گاه حتی در کشورهای بیگانه و گاه دهن آدم‌های دیگر.

 و از آن به بعد هم هر اتفاقی که بیفتد به همان طریق ادامه خواهد یافت، در مکان‌های دیگر و در ذهن آدم‌های دیگر.

 


 "هیاهوی زمان/ جولین بارنز/ ترجمه سپاس ریوندی/ نشر ماهی/ چاپ اول تابستان ۱۳۹۵/ ص ۲۳"

بیت ۳۶۵

 

آن که مرادش تویی از همه جویاتر است

وان که در این جستجو است از همه پویاتر است

 

گر همه صورتگران صورت زیبا کشند

صورت زیبای تو از همه زیباتر است

 

چون به چمن صف زنند خیل سهی قامتان

قامت رعنای تو از همه رعناتر است

 

سنبل مشکین تو از همه آشفته‌تر

نرگس شهلای تو از همه شهلاتر است

 

حسن دل آرای تو از همه مشهورتر

عاشق رسوای تو از همه رسواتر است

 

مست مقامات شوق از همه هشیارتر

پیر خرابات عشق از همه برناتر است

 

آن که به محراب گفت از همه مؤمن‌ترم

گر دو سه جامش دهند از همه ترساتر است

 

بادهٔ پایندگی از کف ساقی گرفت

آن که به پای قدح از همه بی‌پاتر است

 

سر غم عشق را در دل اندوهناک

هر چه نهان می‌کنی از همه پیداتر است

 

فروغی بسطامی

دلبستگی سیصد و سی و دوم

عشق مثل همین بادهای کویریست. مگر نیاید! وقتی آمد چشم‌ها را کور می‌کند.

 

 

"کلیدر (جلد اول)/ محمود دولت آبادی/ انتشارات فرهنگ معاصر/ چاپ یازدهم ۱۳۷۴/ص۱۱۴"

بیت ۳۶۴

زحمت چه می‌كشی پی درمان ما طبیب

ما به نمی‌شويم و، تو بدنام می‌شوی

 

شریف قزوینی

 

پ.ن: هر چی به دکترا اینو میگم میگن نه امیدی هست هنوز. بیا فلان کارو بکنیم شاید شد. بابا درمان یه چیز دیگه است، دوا یکی دیگه است. 

امان از نفهمی این سفیدپوش جماعت

دلبستگی سیصد و سی و یکم

پدرش از بازماندگان جنگ اول بود. از کشیش روستا برکت گرفته و روانه‌ی جنگ در راه وطن و تزار شده بود. زمانی که برگشت، دیگر نه از کشیش خبری بود نه از تزار. وطنش هم دیگر آن وطن پیشین نبود. زنش با دیدن این‌که جنگ چه بر سر مردش آورده، جیغ کشیده بود. حالا جنگ دیگری درگرفته و همان دشمن متجاوز پیشین بازگشته بود، جز این‌که این بار _ در هر دو طرف_ اسامی عوض شده بود. جز این هیچ‌چیز عوض نشده بود: این بار هم پیکر مردان جوان با گلوله‌های توپ پاره پاره و سپس زیر تیغ جراحان ارتش با خشونت قطعه قطعه می‌شد. پاهای خود او را در یک بیمارستان صحرایی، میان درختان شکسته، قطع کرده بودند. این بار هم، مثل دفعه‌ی قبل، همه‌چیز در راه هدفی عالی رقم می‌خورد.

 

 "هیاهوی زمان/ جولین بارنز/ ترجمه سپاس ریوندی/ نشر ماهی/ چاپ اول تابستان ۱۳۹۵/ ص ۱۵"

بیت ۳۶۳

 

و سکوت ، خاموشی ِ ژرف ِ پندارهاست

و سکوت ، 

محبتی ست به‌ تلخی گرائیده ..

و سکوت ، 

آشفتگی ِ عظیمی ست که در آن

روان ِ آدمی ،

شکنجه ای پرشکوه می‌یابد

و از آن 

با صُوَری چنان شکوهمند باز می‌آید

که هرگز در واقعیت ِ جهان ِ پیرامون ، 

شکوهی چنان باز نمی‌توان یافت...

سکوت 

زبان ِ خدایانی ست 

که اندیشه ی یکدیگر را 

بی آنکه سخنی بگویند در می‌یابند..

و سکوت ، شکست است ..

و سکوت ، 

همه ی آن کسانی ست که به‌ ناحق راه ِ تبعیدگاه‌ها در پیش گرفته اند ..

و سکوت ، 

انسانی ست که دستانش ، 

در آستانه ی مرگ

دست ِ ترا می‌فشرد...

 

 

«ادگار لی ماسترز »

ترجمه:حسن فیاد

 

دلبستگی سیصد و سی‌ام

گاه چنین است که جهنم هم دلچسب می‌نماید. فریب پیچ و تاب شعله، به خود می‌کشاندت. می‌بلعدت. کدام کس توانسته آتش را زشت بشمرد؟ عشق سودایی، همان آتش است. به خود می‌کشاندت، فرو می‌بلعدت، آتشت می‌زند، آتشت می‌کند. به آنکه درافتی، خود آتشی. خودِ آتش. بسوزد این خرمن.

 

"کلیدر (جلد اول)/ محمود دولت آبادی/ انتشارات فرهنگ معاصر/ چاپ یازدهم ۱۳۷۴/ص۱۰۲"

بیت ۳۶۲

 

چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی

که حال ما نه چنین بودی ار چنان بودی

 

بگفتمی که چه ارزد نسیم طره دوست

گرم به هر سر مویی هزار جان بودی

 

برات خوشدلی ما چه کم شدی یا رب

گرش نشان امان از بد زمان بودی

 

گرم زمانه سرافراز داشتی و عزیز

سریر عزتم آن خاک آستان بودی

 

ز پرده کاش برون آمدی چو قطره اشک

که بر دو دیده ما حکم او روان بودی

 

اگر نه دایره عشق راه بربستی

چو نقطه حافظ سرگشته در میان بودی

 

حافظ

دلبستگی سیصد و بیست و نهم

من كلام له (عليه السلام) و فيه يذكر فضائله، قاله بعد وقعة النهروان: 

 

فَقُمْتُ بِالْأَمْرِ حِينَ فَشِلُوا وَ تَطَلَّعْتُ حِينَ تَقَبَّعُوا وَ نَطَقْتُ حِينَ تَعْتَعُوا وَ مَضَيْتُ بِنُورِ اللَّهِ حِينَ وَقَفُوا وَ كُنْتُ أَخْفَضَهُمْ صَوْتاً وَ أَعْلَاهُمْ فَوْتاً فَطِرْتُ بِعِنَانِهَا وَ اسْتَبْدَدْتُ بِرِهَانِهَا كَالْجَبَلِ لَا تُحَرِّكُهُ الْقَوَاصِفُ وَ لَا تُزِيلُهُ الْعَوَاصِفُ لَمْ يَكُنْ لِأَحَدٍ فِيَّ مَهْمَزٌ وَ لَا لِقَائِلٍ فِيَّ مَغْمَزٌ. الذَّلِيلُ عِنْدِي عَزِيزٌ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ لَهُ وَ الْقَوِيُّ عِنْدِي ضَعِيفٌ حَتَّى آخُذَ الْحَقَّ مِنْهُ رَضِينَا عَنِ اللَّهِ قَضَاءَهُ وَ سَلَّمْنَا لِلَّهِ أَمْرَهُ.

 

 

اين سخنان را امام (عليه السلام) پس از جريان نهروان ايراد فرمود:

 

زمانى كه مسلمانها ناتوان بودند به يارى دين خدا برخاستم و هنگامى كه مردم از ترس مخفى مى شدند من خود را آشكار مى كردم و موقعى كه از ترس به لكنت زبان مبتلا شده بودند، من حق را بيان مى نمودم و هنگامى كه از حركت در راه خدا متوقف شده بودند، من به نور الهى و مدد او پيش مى رفتم. 

 

در عين حال از همه خاموش تر و در سبقت گرفتن از آنها برتر بودم. پس زمام فضائل را گرفته به پرواز در آمدم و به تنهايى جايزه اين مسابقه را بردم. چون كوهى بودم كه طوفانها نمى توانند آنرا به حركت در آورد. كسى در من عيبى سراغ ندارد تا مرا بدان سرزنش كند. 

 

ذليل و ستمديده نزد من عزيز است تا مادامى كه حقش را از ظالم بستانم. قوى و ستمگر نزد من خوار است تا حق مظلوم را از او بستانم. ما راضى به خواست پروردگار و تسليم امر او هستيم.

 

 

"نهج البلاغة\ خطبه۳۷"

 

بیت ۳۶۱

 

سعی کردم! شبیه موشی پیر

وسط راه های پیچاپیچ

خسته از هیچ راه افتاده

در نهایت رسیده است به هیچ!

 

قصّه را هر کجا شروع کنم

آخرش این اتاق غمگین است

تا ابد هم اگر فرار کنم

باز هم سرنوشت من این است...

 

سید مهدی موسوی

دلبستگی سیصد و بیست و هشتم

 غروب، غروبی تازه بود. وضع و حالی تازه بود. بیابانی تازه. مارال تا امروز بسیار بر این بیابان و غروب گذر کرده بود، اما آن را چنین به جان احساس نکرده بود. روز رنگی دیگر می‌گیرد هنگام که روزگار تو زیر و زبر شده است‌. غروب سرخ است یا تیره؟ تو چگونه‌اش می‌بینی؟ تا چگونه‌اش ببینی! 

 

"کلیدر (جلد اول)/ محمود دولت آبادی/ انتشارات فرهنگ معاصر/ چاپ یازدهم ۱۳۷۴/ص۱۷"

 

بیت ۳۶۰

لطیفه‌ایست نهانی که عشق از او خیزد

که نام آن نه لب لعل و خط زنگاریست

 

جمال شخص نه چشم است و زلف و عارض و خال

هزار نکته در این کار و بار دلداریست

 

حافظ

دلبستگی سیصد و بیست و هفتم

به باور هابز، همه اعمال ما اگرچه ظاهراً نوع دوستانه یا دیگر خواهانه باشند در واقع خودخواهانه هستند. از این رو، احسان من به یک موسسه خیریه، در واقع، وسیله‌ای است که با آن از قدرتم لذّت می‌برم. به ادعای وی، تصویر درست از کنش بشری از جمله اخلاقیات باید با اذعان به خودخواهی اساسی او ترسیم شود. وی در لویاتان با تعجب می‌پرسد اگر حکومتی تشکیل نشود یعنی در وضع طبیعی، رفتار ما احتمالاً جگونه خواهد بود؟

 

"فلسفه حقوق مختصر و مفید/ ریموند وکس/ ترجمه باقر انصاری و مسلم آقایی طوق/ انتشارات جاودانه/ چاپ سوم ۱۳۹۴/ ص۱۴"

بیت ۳۵۹

نه صدايم 

و نه روشنی.

طنين تنهايی تو هستم‌، 

طنين تاريكی تو.

 
سهراب سپهری

دلبستگی سیصد و بیست و ششم

تنها یک مساله ی فلسفی واقعا جدی وجود دارد و آن هم خودکشی است. تشخیص اینکه زندگی ارزش دارد یا به زحمت زیستنش نمی ارزد در واقع پاسخ صحیح است به مساله ی اساسی فلسفه. باقی چیزها: مثلا اینکه جهان دارای سه بعد و عقل دارای نه یا دوازده مقوله است مسائل بعدی و دست دوم را تشکیل می دهند. این ها بازی است. نخست باید پاسخ قبلی را داد.

 

"جملات آغازین کتاب افسانه سیزیف"

بیت ۳۵۸

نگارا، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی

دلم بی‌تو به جان آمد، بیا، تا جان من باشی

 

دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی

مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی

 

به غم زان شاد می‌گردم که تو غم خوار من گردی

از آن با درد می‌سازم که تو درمان من باشی

 

بسا خون جگر، جانا، که بر خوان غمت خوردم

به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی

 

منم دایم تو را خواهان، تو و خواهان خود دایم

مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟

 

همه زان خودی، جانا، از آن با کس نپردازی

چه باشد، ای ز جان خوشتر ، که یک دم آن من باشی؟

 

اگر تو آن من باشی، ازین و آن نیندیشم

ز کفر آخر چرا ترسم، چو تو ایمان من باشی؟

 

ز دوزخ آنگهی ترسم که جز تو مالکی یابم

بهشت آنگاه خوش باشد که تو رضوان من باشی

 

فلک پیشم زمین بوسد، چو من خاک درت بوسم

ملک پیشم کمر بندد، چو تو سلطان من باشی

 

عراقی، بس عجب نبود که اندر من بود حیران

چو خود را بنگری در من، تو هم حیران من باشی

 

عراقی

دلبستگی سیصد و بیست و پنجم

تمايل من به درون‌گرای مرا از سختی‌های زندگی محافظت كرد و بعد در مدارس و شهرهای ديگر هم همچنين. اما از ثروت های دنيا نيز محرومم كرد.

 

"اولین پاسپورت من/ اورهان پاموک"

بیت ۳۵۷

به هر کجا که میروم
همیشه میرسم به تو


ببین چگونه میکشی
مرا به مسلخ خودم

 

مهدی محققی

دلبستگی سیصد و بیست و چهارم

  پرستار به درون اتاق رفت و در را بست. من بیرون در تالار نشستم. همه چیز از درون من رفته بود. فکر نمی‌کردم. نمی‌توانستم فکر کنم. می‌دانستم که کاترین خواهد مرد و دعا می‌کردم که نمیرد. نذار بمیره. ای خدا، خواهش می‌کنم نذار بمیره. اگه نذاری بمیره همه کاری برات می‌کنم. خداجون نذار بمیره. خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم نذار بمیره، ای خدا، خواهش می‌کنم یه کاری بکن که نمیره. اگر نذاری بمیره، هرچی بگی می‌کنم. بچه رو که گرفتی، ولی این رو نذار بمیره... اشکالی نداشت، ولی نذار بمیره خداجون، خواهش می‌کنم، خواهش می‌کنم،‌خواهش می‌کنم نذار بمیره.

 

"وداع با اسلحه/ ارنست همینگوی/ ترجمه نجف دریابندری/ انتشارات نیلوفر/ چاپ دهم تابستان ۱۳۷۲/ ص۴۰۷"

 

بیت ۳۵۶

صبح است.
گنجشک محض
مي خواند.
پاييز، روی وحدت ديوار
اوراق مي شود.
رفتار آفتاب مفرح حجم فساد را
از خواب می پراند:
يک سيب 
در فرصت مشبک زنبيل 
می پوسد.
حسی شبيه غربت اشيا
از روی پلک مي گذرد.
بين درخت و ثانيه سبز 
تكرار لاجورد
با حسرت كلام می آميزد.

اما 
ای حرمت سپيدی كاغذ !
نبض حروف ما
در غيبت مركب مشاق می زند.
در ذهن حال ، جاذبه شكل
از دست می رود.

بايد كتاب را بست.
بايد بلند شد
در امتداد وقت قدم زد،
گل را نگاه كرد، ابهام را شنيد.
بايد دويدن تا ته بودن.
بايد به بوی خاک فنا رفت.
بايد به ملتقای درخت و خدا رسيد.
بايد نشست
نزديک انبساط
جايی ميان بيخودی و كشف.

 

سهراب سپهری