دلبستگی دویست و هشتادم
سقراط با لبخند جام شوکران را نوشید و پولس شادمانه سنگسار شد.
اگر با خویشتن پنهان خویش مخالفت بورزیم دردمند می شویم و چون به او خیانت کنیم ما را از بین می برد.
"عروسان دشت/ جبران خلیل جبران/ ترجمه حیدر شجاعی/ نسخه دیجیتال/ ص۴۳"
سقراط با لبخند جام شوکران را نوشید و پولس شادمانه سنگسار شد.
اگر با خویشتن پنهان خویش مخالفت بورزیم دردمند می شویم و چون به او خیانت کنیم ما را از بین می برد.
"عروسان دشت/ جبران خلیل جبران/ ترجمه حیدر شجاعی/ نسخه دیجیتال/ ص۴۳"
آه مرو ، میا
نزدیک مشو ، دور منشین
کوچ مکن ، به من مپیوند
مرا تباه مکن ، مرا خمیده مساز
ما باید که
پرواز کنیم
چون دو خط موازی
با هم
که به هم نمی پیوندند
که نیز از یکدیگر دور نمی شوند
و عشق
همین است
غاده السلمان
"چرا نخواستی؟"
"پدرم فکر می کرد امنیت شغلی نداره."
"خودت چی؟"
گفت: "خب، من نمی دونستم. فکر کنم منم موافق بودم. زندگی خیلی بی ثباته. همیشه در حال مسافرتی. هیچ تضمینی وجود نداره که خبری از کار بعدی باشه. نمیشه روش برنامه زندگی ریخت. برای همین هم رفتم دانشگاه حقوق خوندم و ترومپت زدن رو گذاشتم کنار. فقط گاهی می زنم. الان دیگه وقتش رو ندارم."
"حقوق رو دوست داری؟"
"بد نیست. ولی ترومپت زدن یه چیز دیگه است."
"مجله داستان/ شماره ۶۸/ ص۸۳"
با دردهای تان
و بار ِ درد ِتان را
در زخم ِ قلب ِ من بتکانید.
من زنده ام به رنج...
می سوزدم چراغ ِ تن از درد...
یاران ِ من بیایید
با دردهای تان
و زهر ِ دردِتان را
در زخم ِ قلب ِ من بچکانید.
احمد شاملو
"از کتاب رهایی نداریم/ امبرتو اکو_ژان کلود کریر (به سعی ژان فیلیپ دوتوناک)/ ترجمه مهستی بحرینی/ انتشارات نیلوفر/ چاپ اول ۱۳۹۳/ ص۳۷"
سنگ را با چه زبانی به سخن وا دارم؟
فاضل نظری
"تذکره الاولیا/ شیخ فرید الدین عطار نیشابوری/ نسخه دیجیتال/ ذکر فضیل عیاض رحمه الله علیه"
در یکی نامه محال است که تحریر کنم
با سر زلف تو مجموع پریشانی خود
کو مجالی که سراسر همه تقریر کنم
حافظ
نوار منتشره از آیت الله منتظری را حتما گوش کنید. اگر وجدان داشته باشید گریه خواهید کرد و خواهید فهمید وگرنه...
پ.ن:
این رو نادر فتوره چی نوشته بود در فیسبوک اش
«...اینها را گفتم که بتوانم کمی بخوابم».
فایل منتشر شده، دقیقه 17:48
1- آیتالله دو انتخاب بیشتر نداشت: یا «شخص اول» شود، یا کمی آسودهتر بخوابد؛ او دومی را انتخاب کرد.
2- انتخاب آیتالله، در خور ستایشیست که رابرت وینینگتن از انتخاب «سرتامس مور» میکند:«مردی که در تمام زمانها و در تمام موقعیتها، بر اصول خود پافشاری کرد؛ مردی برای تمام فصول».
3- از نگاه «کاسبکاران» و «متوسط الحالان»، انتخاب آیتالله احتمالا یک انتخاب «رمانتیک» و «احساسى» بوده، حال آنکه سیاست همواره جوهرى «رمانتیک» دارد و تمایز «سیاست» و «احساس»، تمایزی سراپا کاذب است.
4-«(شبح وارد میشود) بگو برای چه استخوانهای تقدیس شدۀ به دست مرگ سپردهات از کفن سر برآورده است؟ برای چه مزاری که خود دیدم در آن آرمیدهای ناگهان آروارههای سنگین و مرمرین خود را از هم گشاد و باز به بیرون افکند؟»- هملت، پرده چهارم.
5- آن «شبح» هردم هولناکتر بازخواهد گشت.
پ.ن ثانی: به اندازه یک کرگدن غمگینم
یکی از شرکتکنندهها سالها بود که با نموتو دربارهی میل به مردن حرف میزد. سیوهشت سالش بود و ده سال گاهبهگاه در یک بیمارستان روانی بستری شده بود. موقع تمرینِ نوشتن، فقط نشست و گریه کرد و وقتی نموتو سراغش آمد که ببیند در چه حال است، کاغذش سفید بود. گفت جوابی برای سوالها ندارد چون هیچوقت فکر نکرده که میخواهد با زندگیاش چه کار کند. همیشه فقط به این فکر کرده که میخواهد بمیرد. اما اگر هرگز واقعا نزیسته، پس چطور میخواهد بمیرد؟
"مجله داستان/ ش ۶۷/ ص۲۱۰"
که به حرمت سکوتم، تو به دیدنم بیائی
نه سراغ من گرفتی، نه سخن به نامه گفتی
به همان بهانه ای که، نشنیده ای ندایی
فریدون مشیری
"از کتاب رهایی نداریم/ امبرتو اکو_ژان کلود کریر (به سعی ژان فیلیپ دوتوناک)/ ترجمه مهستی بحرینی/ انتشارات نیلوفر/ چاپ اول ۱۳۹۳/ ص۱۳"
سهوست سجده ای که نه بر خاک پای توست
طبل رحیل هوش من آواز پای توست
حسرت نصیب دیده من از لقای توست
در پرده های چشم شکر خواب صبح نیست
شیرینیی که در دو لب جانفزای توست
خون می کند عرق ز شفق هر صباح و شام
از بس که آفتاب خجل از لقای توست
در باز کردن در باغ بهشت نیست
فیضی که در گشودن بند قبای توست
ظرف وصال نیست من تنگ ظرف را
طبل رحیل هوش من آواز پای توست
خودداری سپند در آتش بود محال
خالی است جای من به حریمی که جای توست
هر شاخ گلی که دست کند در چمن بلند
از روی صدق ورد زبانش دعای توست
هر دل رمیده ای که بساط زمانه داشت
امروز در کمند دو زلف رسای توست
ره نیست در حریم تو هر خودپرست را
بیگانه هر که گشت ز خود آشنای توست
چون ترک دلبری ننمایند دلبران ؟
چون هر کجا دلی که بود مبتلای توست
استادگی چگونه کند در نثار جان؟
صائب که مرگ و زندگیش از برای توست
صائب تبریزی
گزیده سفرنامه ی مخبرالسلطنه به ژاپن در سال ۱۲۸۱ خورشیدی
منتشره در
"مجله داستان/ ش۶۷/ ص۱۶۷"
مرا تُرکی است مشکین موی و نسرین بوی و سیمین بر
سُها لب، مشتری غبغب، هلال ابروی و مَه پیکر
چو گردد رام و گیرد جام و بخشد کام و تابد رخ
بُوَد گلبیز و حالت خیز و سِحْر انگیز و غارتگر
دهانش تنگ و قلبش سنگ و صلحش جنگ و مِهرش کین
به قد تیر و به مو قیر و به رخ شیر و به لب شِکّر
چه بر ایوان، چه در میدان، چه با مستان، چه در بستان
نشیند تُــرْش و گوید تلخ و آرد شور و سازد شرّ
چو آید رقص و دزدد ساق و گردد دور، نشناسم؛
ترنج از شَست و شَست از دست و دست از پا و پا از سر !!
جیحون یزدی
دنیا از دید زنان باید جالب باشد، قطعاً باید طور دیگری ببینند جهان را. لطیف تر و دقیق تر، شاید هم کمی تلخ تر. نمی دانم، تا به حال پیش نیامده که با دختری باشم. اما از نوشته هایشان، لااقل از فروغ و اشعارش می توانم حدس هایی بزنم درباره جهان بینی شان. شاید به نظرم کمی فانتزی باشد و غیر واقعی. اما معیار چیست؟ شاید من توهم دارم و دید آن ها واقعی است.
....
ارایه دیگری داشتم در بحث اقتصاد که از ارایه قبلی خیلی بهتر بود و مفهوم تر. خودم پسندیدم. بعدش هم پیش آمد ناگهان که با رفقا برویم دیدن لانتوری، به مشقت و بعد از گذراندن ترافیک سنگین به سینما رسیدیم و رفتم دمِ باجه فروش بلیط که وسط لابی بود. جوانکی بود و دخترکی. رو به من کرد که چندتا می خواهی. گفتم یازده تا. مردک تعجب وار فریاد کشید یازده تا. کل سالن به ما خیره شدند. یخ کردم. یازده بلیط در بالکن داد و خب، می توانید حدس بزنید آن تک نفر که بود که شدیم یازده تا. بنده حقیر. باقی همه دو گان دو گان نشستند و من هم تک. امان از این روزگار. هیییع.
فیلم خوبی است لانتوری. داستانی که دارد و بیانی که می کند و صراحتش، در سینمای ما غریب است. داستان را تعریف نمی کنم که لو نرود. خودتان برید ببینید و لذت ببرید. فقط حواستان باشد که محدودیت سنی زیر ۱۶ سال دارد و از آن دست فیلم هایی است که بعدش بغض سنگینی گلو را می فشارد.
....
برای اولین بار با خانواده همراه شدم و رفتیم ساحل. برادرم مونوپاد خریده بود و ذوق عکاسی داشت. شروع کرد به سلفی گرفتن. و این سلفی گرفتن چیست؟ به نظرم فریادی است که می گوید من در مرکز جهان ایستاده ام و همه چیز در دور و برم در جریان است و این همه چیز، هیچ اهمیتی ندارد. فریادی است که می گوید من را ببینید، من، فقط من. فریادی که از نسل جدید زیاد می شنویم. نمونه دیگرش همین مانتوهای پشت نویسی شده است. این ها نشانه هایی هستند که باید دید. نشانه های مردمی که دیگر برایشان هیچ اهمیتی ندارد که در جهان اطرافشان چه میگذرد، که کمی آن سوتر به هزاران دختر تجاوز می شود و کمی این سو تر هزاران پسر به جای قلم، اسلحه دست می گیرند تا برای دولت، طالبان، القاعده و یا داعش بجنگند. اصلا چرا دور برویم، برای این مردمان هیچ اهمیتی ندارد که هزاران نفر از فقر و نداری در همین نزدیکی تن فروشی می کنند و یا خودکشی. خودکشی دسته جمعی. همه با هم. کل یک خانواده. این مردم فقط خودشان را می بینند، هیچ اهمیتی برای هیچ چیز قائل نیستند و اجازه می دهند به ظلم، به فقر، به فساد که در جامعه شان جاری باشد و خودشان یا در فکر مهاجرت اند یا تبدیل به یک متجاوز و ظالم. برای رفتارهایشان هم دلیلی دارند که از همان رفتار نشات می گیرد. و آن این است که من مهمم، من. فقط من.
این نگرش جدید به شعر خیل عظیم جوانان پر شور و طالب زندگی جدید را پیرامون ناظم گرد آورد.
شکستن نظام پیشین شعری و برداشتن اصل تساوی مصراع ها، بیرون ربختن هزاران واژه مهجور و سنگین و کپک زده از شعر و تزریق هزاران واژه زنده ای که از زبان مردم کوچه و بازار گرفته بود شعری را پدید آورد که به راحتی در اختیار همگان قرار می گرفت. از این رو ناطم حکمت را می توان به حق بنیان گزار و پدر شعر مدرن ترکیه دانست که تاثیر او نه تنها در کشور خود بلکه در کشور های همسایه نیز غیر قابل انکار است.
"دستان تو کجاست؟ مجموعه ای از اشعار ناظم حکمت/ ترجمه احمد پوری/ چاپ اول ۱۳۹۱/ موسسه انتشارات نگاه/ ص ۲۳"
گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست
آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک
جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست
هوشنگ ابتهاج
کنت گفت: "ما هم همین گرفتاری را داشتیم و مبتلا به کاپیتولاسیون هم بودیم. عدلیه را مرسوم اُرُپ (اروپا) ساختیم. قوانین را تنظیم کردیم. قوای نظامی خود را تکمیل نمودیم و عهدنامه ها را نسخ کردیم. اروپاییان هم ایرادی نداشتند. سرنیزه را هم می دیدند، تمکین می کردند."
گزیده سفرنامه ی مخبرالسلطنه به ژاپن در سال ۱۲۸۱ خورشیدی
منتشره در
"مجله داستان/ ش۶۷/ ص۱۶۴"
من کس نمیدانم جز او مستان سلامت میکنند
مولانا
"گم گشته/ ژیل پیرو/ ترجمه ابوالحسن نجفی"
دلگیرم از حجاب تو
شکل کدوم حقیقته
چهره بی نقاب تو
وقتی تن حقیرمو
به مسلخ تو می برم
مغلوب قلب من نشو
ستیزه کن با پیکرم
اسم منو از من بگیر
تشنه ی معنی منم
سنگینه بار تن برام
ببین چه خسته می شکنم
به انتظار فصل تو
تمام فصلها گذشت
چه یأس بی نهایتی
ندیم من بود
فصل بد خاکستری
تسلیم و بی صدا گذشت
چه قلب بی سخاوتی
حریم من بود
دژخیم بی رحم تنم
به فکر تاراج منه
روح بزرگوار من
لحظه ی معراج منه
فکر نجات من نباش
مرگ منو ترانه کن
هر شعرمو به پیکرم
رشته تازیانه کن
ایرج جنتی عطایی
پ.ن: گفتن نداره که ابی به زیبایی خونده این شعر رو.
"به کودکی که هرگز زاده نشد/ اوریانا فالاچی/ مانی ارژنگی/ موسسه انتشارات امیر کبیر/ تهران ۲۵۳۵/ ص۱۲"
آسمانی متبلور هست.
هر دانه
ستارهیی است
هر پرده
غروبی.
آسمانی خشک و
گرفتار در چنگ سالیان.
انار پستانی را ماند
که زمانش پوستواری کرده است
تا نوکش به ستارهیی مبدل شود
که باغستانها را
روشنی بخشد.
کندوییست خُرد
که شاناش از ارغوان است:
مگسان عسل آن را
از دهان زنان پرداختهاند.
چون بترکد خندهی هزاران لب را
رها خواهد کرد!
انار دلی را ماند
که بر کشتزارها میتپد،
دلی شریف و خوار شمار
که در آن، پرندهگان به خطر نمیافتند.
دلی که پوستاش
به سختی، همچون دل ماست،
اما به آن که سوراخاش کند
عطر و خون ِ فروردین را هِبِه میکند.
انار
گنج جَنّ ِ سالخوردهی چمنزاران سرسبز است
که در جنگلی پرتافتاده
با پریزادی از آن نگهبانی میکند. ــ
جنّ ِ سپید ریش
جامهیی عقیقی دارد.
انار گنجی است
که برگهای سبز درخت نگهبانی میکنند:
در اعماق، احجار گرانبها
و در دل و اندرون، طلایی مبهم.
سنبله، نان است:
مسیح متجسد، زنده و مرده.
درخت زیتون
شور ِ کار است و تواناییست.
سیب میوهی شهوت است
میوه ــ ابوالهول ِ گناه.
چکالهی قرنهاست
که تماس با شیطان را حفظ میکند.
نارنج
از اندوه پلید گلها سخنی میگوید،
طلا و آتشی است که در پاکی ِ سپید ِ خویش
جانشین یکدیگر میشوند.
تاک پرستش شهوات است
که به تابستان منجمد میشود
و کلیسایش تعمید میدهد
تا از آن شراب مقدس بسازد.
شابلوطها آرامش خانوادهاند.
به چیزهای گذشته میمانند.
هیمههای پیرند که ترک برمیدارند
و زائرانی را مانند
که راه گم کرده باشند.
بلوط شعر است،
صفای زمانهای از کار رفته.
و به ــ پریده رنگ طلایی ــ
آرامش سازگاریست.
انار اما، خون است
خون قدسی ِ ملکوت،
خون زمین است
مجروح از سوزن سیلابها،
خون تند ِ بادهاست که میآیند
از قلهی سختی که بر آن چنگ درافکندهاند،
خون اقیانوس ِ برآسوده و
خون دریاچهی خفته.
ماقبل تاریخ ِ خونی که در رگ ما جاریست
در آن است.
انگارهی خون است
محبوس در حبابی سخت و ترش
که به شکلی مبهم
طرح دلی را دارد و هیاءت جمجمهی انسانی را.
انار شکسته!
تو یکی شعلهیی در دل ِ شاخ و برگ،
خواهر جسمانی ِ ونوسی
و خندهی باغچه در باد!
پروانهگان به گرد تو جمع میآیند
چرا که آفتابات میپندارند،
و از هراس آن که بسوزند
کرمکان حقیر از تو دوری میگزینند.
تو نور ِ حیاتی و
مادهگی، میان میوهها.
ستارهیی روشن، که برق میزند
بر کنارهی جویبار عاشق.
چه قدر بیشباهتم به تو من
ای شهوت شراره افکن بر چمن!
گارسیا لورکا
"در جست و جوی امر قدسی (گفت و گوی رامین جهانبگلو با سید حسین نصر)/ ترجمه سید مصطفی شهرآیینی/ نشر نی/ تهران/چاپ سوم ۱۳۸۵/ ص۱۳۲"
از ما چرا بیگانهای ما نیز هم بد نیستیم
ای در دل ما داغ تو تا کی فریب و لاغ تو
گر به بود در باغ تو ما نیز هم بد نیستیم
باری غرور از سر بنه و انصاف درد من بده
ای باغ شفتالو و به ما نیز هم بد نیستیم
سعدی
وقتی از این منظر به گذشته می نگریم، انحطاط اندیشه خردگرا را با زوال آگاهی تاریخی در پیوند می یابیم. داستان ظهور و زوال عقلانیت در اسلام، در عین حال، داستان تاریخ مندی و بی تاریخی نیز است. آوارگی خرد، در این جهان تمدنی، نیز ریشه در گسست پیوند خرد با تاریخ دارد. ظهور عقلانیت و اندیشه خردگرا با خودآگاهی تاریخی همراه است و زوال آن، به تدریج، با فاصله گیری از تاریخ و انتزاعی شدن و بی تاریخ شدن تفکر پیوند دارد.
" خرد آواره(ظهور و زوال عقلانیت در جهان اسلام)/ علی امیری/ انتشارات امیری/ چاپ اول ۱۳۹۲/ کابل/ صص۴۱۴و۴۱۵"
ور تو را بی ما صبوری هست ما را تاب نیست
گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا
ماه من در چشم عاشق آب هست و خواب نیست
رهی معیری
"مائده های زمینی/ آندره ژید/ ترجمه سیروس ذکاء/ چاپ دوم ۱۳۹۱/ انتشارات جامی/ ص۱۶"
یک لحظه رهایی ز خیال تو ندارم
ای چشمه ی روشن منم آن سایه که نقشی
در آینه ی چشمِ زلال تو ندارم
می دانی و می پرسیَم ای چشمِ سخنگوی
جز عشق جوابی به سوال تو ندارم
ای قمری هم نغمه درین باغ پناهی
جز سایه یِ مهرِ پر و بال تو ندارم
از خویش گریزانم و سویِ تو شتابان
با این همه راهی به وصال تو ندارم
محمد رضا شفیعی کدکنی