بیت ۳۷۷

ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش

پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را

 

حافظ

دلبستگی سیصد و چهل و چهارم

بزدل بودن کار ساده‌ای نبود. قهرمان بودن خیلی ساده‌تر بود. برای قهرمان بودن، کافی بود فقط یک لحظه شجاع باشی، همان لحظه که ماشه را می‌چکانی، بمب را می‌اندازی، ضامن را میکشی و از شر دیکتاتور و خودت با هم خلاص میشوی. ولی بزدل بودن به معنای پاگذاشتن در مسیری حرفه‌ای بود که یک عمر به طول می‌انجامید، بی‌آنکه دمی بیاسایی. باید پیش‌بینی می‌کردی که مناسبت بعدی کی از راه می‌رسد تا دوباره مجبور شوی برای طفره رفتن از آن عذر و بهانه بتراشی، به خودت بلرزی، تملق بگویی و از نو طعم کاسه لیسی را احساس کنی و موقعیتت را به یاد بیاوری: شخصیتی فرومایه و تباه شده. بزدلی نیاز سماجت، پافشاری و سر باز زدن از تغییر داشت که به نوعی از شجاعت بدلش می‌کرد.

"هیاهوی زمان/ جولین بارنز/ ترجمه سپاس ریوندی/ نشر ماهی/ چاپ اول تابستان ۱۳۹۵/ص ۱۶۲"

بیت ۳۷۶

 

سیگاری تلخ روشن کنیم

یاد یار و یاران را

و بیاندیشیم

از رَحِم به گهواره از گاهواره به بستر

از بستر آه به تابوت و آنگه به قعر گور

 

نصرت رحمانی

دلبستگی سیصد و چهل و سوم

 بیگ محمد، شعله‌ای که آرام گرفته باشد، زبانه‌های خود را در چم و چین نیمسوزها فرو برد و از نگاه گم شد. خاکستر. نیمسوزهای خشک و چغر خموشانه درهم شکستند و آتش به دل خاکستر پنهان شد. همه چیز آرام بود. آن‌گونه که گویی هرگز این آتشدان شعله‌ور نبوده است. سر را میان شانه‌ها فروبرده بود. چشم بر خاک تیره گون شب داشت. در هم گره خورده و خاموش. نه پیدا که درونش چه می‌گدازد. پدر نگاهش می‌کرد. به سندانی پنداری می‌نگرد. نمی‌دانست چه باید بگوید؟ پروای لب گشودن. آن هم با این همه تنگدستی‌اش در گفتن. بهتر آن دید که همچنان خاموش بماند و بگذارد این دُمَل بسته، خود سر بگشاید. مبادا که حرف پیرمرد نیشتری باشد بر جهاندن خونابه قلب بیگ محمد. پس بی‌سخن ماند.

 شولای شب، پیکر مردان را در خود پیچانده بود و آن دو از یکدیگر تنهایی پر هیبتی می‌دیدند. دو مرد، در کنار هم بر زمین نشسته بودند. دو سنگ در کنار هم بر زمین نشسته بودند. سنگ، اما تاب می‌آورد. نعره آسمان و تابش آفتاب و سرمای نیمه‌شبانه را تاب می‌آورد‌. سنگ بر جای چسبیده است. بی‌جنبشی سرشت آن است، می‌تواند تا پاین دنیا خاموش نشسته بماند. اما آدم؟ تپش و جنبش دمی او را وانمی‌گذارد. چیزی، چیزی شناخته و ناشناخته همواره درون او می‌جوشد. برافروختگی‌اش را برای همیشه نمی‌تواند پنهان بدارد. تاب و دوامش را کش و مرزی نیست. سرانجام فواره می‌زند و از خود بدر می‌ریزد. چشمه‌گون برون می‌جوشد. یا انکه آرام، آرام‌تر، قطره قطره، دلمایه خود را واپس می‌دهد. به اشکی، به کلامی، یا به فریادی. به تیغه خنجری، به ارژنی، یا به شلیکی!

 

 

"کلیدر (جلد اول)/ محمود دولت آبادی/ انتشارات فرهنگ معاصر/ چاپ یازدهم ۱۳۷۴/ص ۱۸۹"

 

بیت ۳۷۵


بال و پر ريخته مرغم به قفس
تا گشايم پر و بال
پر پروازم نيست
تا بگويم كه در اين تنگ قفس
چه به مرغان چمن مي گذرد
رخصت آوازم نيست

 

حمید مصدق

دلبستگی سیصد و چهل و دوم

از پاسبان پرسید: "اگر هرکسی خواهان قانون است، چطور در طی این‌همه سال‌ها کس دیگری به جز من تقاضای ورود نکرده است؟" پاسبانِ در که حس کرد این مرد در شرف مرگ است برای اینکه پرده صماخ بی‌حس او را بهتر متاثر کند، در گوش او نعره کشید:"از این‌جا هیچ‌کس به جز تو نمی‌توانست داخل شود، چون این در ورود را برای تو درست کرده بودند. حالا من می‌روم و در را می‌بندم."

 

"جلو قانون/ فرانتس کافکا/ ترجمه صادق هدایت"

بیت ۳۷۴

انتظار تو را می کشم

ای نیامده

که هرگز نخواهی آمد

و من همچنان چشم به راه تو هستم

ای ناشناخته

تو را هرگز نخواهم دید.

 

بیژن جلالی

دلبستگی سیصد و چهل و یکم

علی‌اکبر حاج پسند نگران بود و این را نمی‌توانست پیش صبرخان پوشیده بدارد. به جایش، صبرخان توانسته بود خوب آرام بماند، و علی‌اکبر را همین بیشتر پکر می‌کرد. خود را در برابر این چوپان بی‌چیز، ناچیز می‌دید. نمی‌دانست خود چه چیز از این مرد که هنوز جوان و بارها ناآزموده‌تر از او بود کم دارد. چه کاستی در او بود که خود حسش می‌کرد، اما نمی‌فهمیدش؟ این را نمی‌دانست. نمی‌دانست. اما می‌دانست و می‌دید که از چیزی بیمناک است. می‌دید که چیزی در اندرونش می‌لرزد. می‌دانست که یک جایش می‌لنگد. اما نمی‌دانست کجایش. شاید هم می‌دانست و نمی‌خواست به روی خودش بیاورد. نمی‌خواست به روی خودش بیاورد که ناچیزی‌اش از چیزهایی است که دارد: آن گله، آن کلاته، آن بالاخانه، و چند آدمی که در خانه‌آش به کارها می‌رسیدند. و نمی‌خواست به خود بباوراند که آسودگی صبرخان از آن است که "چیز"ش همان چوبی است که به دست دارد. که چیز بودن او در چیز نداشتن او است.

 

"کلیدر (جلد اول)/ محمود دولت آبادی/ انتشارات فرهنگ معاصر/ چاپ یازدهم ۱۳۷۴/ص ۱۶۳"

 

بیت ۳۷۳

 

و گل همان گل است
کسی که هدیه فرستاد همان مسافر نیست
مسافری که حوصله می کردی از حدیث
سفرهایش
و با دهانش، حلقه های نوازش
به انگشت التماس تو می بخشید

و گل همان گل است، ولی این بار
رفیق بی فاصله ای هدیه می دهد
که سرگذشتش بی ماجراس
چراغ همسایه در آن طرف کوچه
به شیشه های تو چشمک می زد
و تو همان تویی

فقط زمستان نیست
که در برودت آن فرصت مقایسه نداشته باشی
و هدیه را
بدون رقابت، بدون سبقت، بدون شک
بپذیری

 

محمدعلی سپانلو

دلبستگی سیصد و چهلم

قدرت: "ببینید، ما بودیم که انقلاب کردیم!"

شهروند ابوآی دوم: "بله، البته که انقلابی شگرف است و بهبودی اساسی در وضعیت سابق. واقعاً دستاورد عظیمی است. ولی گهگاه به این فکر می‌کنم که... البته شاید به کلی در اشتباه باشم... ولی آیا واقعاً لازم بود این همه مهندس و ژنرال و موسیقی‌شناس را تیرباران کرد، میلیون‌ها نفر را به اردوگاه اجباری فرستاد، انسان‌ها را به بیگاری کشاند و تا سر حد مرگ از آن‌ها کار کشید، در دل همه‌کس رعب انداخت و به نام انقلاب به زور از آدم‌ها اعتراف دروغ گرفت؟ آیا لازم بود نظامی بنا کرد که حتی در حاشیه‌های آن، صدها نفر هر شب منتظرند که از تخت بیرونشان بکشند و به عمارت بزرگ یا لوبیانکا منتقلشان کنند تا آن‌جا زیر شکنجه جعلیاتی را به نام خود امضا کنند و بعد هم گلوله‌ای پس سرشان خالی شود؟ البته صرفا فکرهایم را گفتم، متوجهید که؟"

قدرت: "بله بله، متوجه هستم چه می‌گویید. مطمئنا حق با شماست، ولی فعلا از این مسئله بگذریم. برای دور بعد تغییرش می دهیم!"



 "هیاهوی زمان/ جولین بارنز/ ترجمه سپاس ریوندی/ نشر ماهی/ چاپ اول تابستان ۱۳۹۵/ ص ۹۴"

بیت ۳۷۲

مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد

نیت خیر مگردان که مبارک فالیست

 

کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد

حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست

 

حافظ

دلبستگی سیصد و سی و نهم

ژان می‌گوید:

-باید تاکتیکمان را عوض کنیم. اعتصاب‌های بیشتر. اغتشاشات بیشتر در کارخانه‌ها. ولی باید یک کمیته مرکزی که حزب انقلابی مخفی را با شاخه‌هایش در تمام کارخانه‌ها سازماندهی کند. ما یک ماشینی را آماده می‌کنیم، می‌فهمی که، ماشین ترسناکی را که وقتی زمانش فرا رسید. در عین حال که به اعتصاب عمومی فرا می‌خواند با قدرت اسلحه هم انقلاب می‌کند. بنگا و تورلیس پس فردا برای صحبت به اینجا می‌آیند. دو هفته‌ی دیگر می‌توانم به شهر برگردم و کار را شروع کنم. موافقی؟

 لوسین همین‌طور شلاق را بر کفشش می‌کوبد و جواب نمی‌دهد. ژان تعجب می‌کند. باز می‌پرسد:

-موافقی؟

لوسین ساکت می‌ماند.

ژان می‌پرسد:

-از چی خوشت نمی‌آید؟

 

لوسین سرش را بلند می‌کند. نگاهی مایوس دارد، با تردید می‌گوید:

-ژان، من... من نمی‌توانم همراه شماها باشم.

-آخر چرا نمی‌توانی، برادر کوچک؟

لوسین می‌گوید:

-می‌دانی طرحت به چه منجر خواهد شد؟ هزاران کشته از هر طرف. من... من... نمی‌توانم این فکر را تحمل کنم که مسئول مرگ کسی باشم. من... من از زور وحشت دارم،‌ژان.

-اما با اعتصاب موافق بودی.

-اعتصاب مقاومت منفی است. اعتصابات ما هرگز کشته نداده‌اند و بعدش هم نخالف اشغال کارخانه‌ها بودم.

ژان به شهر و کارخانه‌ها که از دور پیدا هستند، اشاره می‌کند و می‌گوید:

-نگاه کن، لوسین! در آنجا هزاران کارگر هستند که به بدبختی سوق داده شده‌اند. آیا همگی آن‌ها قربانیان زور نیستند؟ و اگر تو علیه زور مبارزه نکنی، همدست آن نیستی؟

-می‌خواهم علیه آن مبارزه کنم، اما به شیوه خودم. من مرد عمل نیستم. نویسنده‌ام. می‌خواهم با قلمم مبارزه کنم.

ژان لبخند تلخی از روی عصبانیت می‌زند.

-نمی‌خواهی پاهایت خیس شوند، نه؟

 


"چرخدنده/ ژان پل سارتر/ ترجمه روشنک داریوش/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان/ چاپ سوم ۱۳۹۳/ ص ۱۲۱"

بیت ۳۷۱

مینویسم "شمع"
و هر چه میسوزم
گرم نمیشوم

مینویسم "باران"
و این واژه را
هر قدر میکَنم،
به آب نمیرسم

 

معین دهاز