بیت ۳۷۷
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش
پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را
حافظ
ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش
پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را
حافظ
"هیاهوی زمان/ جولین بارنز/ ترجمه سپاس ریوندی/ نشر ماهی/ چاپ اول تابستان ۱۳۹۵/ص ۱۶۲"
سیگاری تلخ روشن کنیم
یاد یار و یاران را
و بیاندیشیم
از رَحِم به گهواره از گاهواره به بستر
از بستر آه به تابوت و آنگه به قعر گور
نصرت رحمانی
شولای شب، پیکر مردان را در خود پیچانده بود و آن دو از یکدیگر تنهایی پر هیبتی میدیدند. دو مرد، در کنار هم بر زمین نشسته بودند. دو سنگ در کنار هم بر زمین نشسته بودند. سنگ، اما تاب میآورد. نعره آسمان و تابش آفتاب و سرمای نیمهشبانه را تاب میآورد. سنگ بر جای چسبیده است. بیجنبشی سرشت آن است، میتواند تا پاین دنیا خاموش نشسته بماند. اما آدم؟ تپش و جنبش دمی او را وانمیگذارد. چیزی، چیزی شناخته و ناشناخته همواره درون او میجوشد. برافروختگیاش را برای همیشه نمیتواند پنهان بدارد. تاب و دوامش را کش و مرزی نیست. سرانجام فواره میزند و از خود بدر میریزد. چشمهگون برون میجوشد. یا انکه آرام، آرامتر، قطره قطره، دلمایه خود را واپس میدهد. به اشکی، به کلامی، یا به فریادی. به تیغه خنجری، به ارژنی، یا به شلیکی!
"کلیدر (جلد اول)/ محمود دولت آبادی/ انتشارات فرهنگ معاصر/ چاپ یازدهم ۱۳۷۴/ص ۱۸۹"
حمید مصدق
"جلو قانون/ فرانتس کافکا/ ترجمه صادق هدایت"
ای نیامده
که هرگز نخواهی آمد
و من همچنان چشم به راه تو هستم
ای ناشناخته
تو را هرگز نخواهم دید.
بیژن جلالی
"کلیدر (جلد اول)/ محمود دولت آبادی/ انتشارات فرهنگ معاصر/ چاپ یازدهم ۱۳۷۴/ص ۱۶۳"
و گل همان گل است
کسی که هدیه فرستاد همان مسافر نیست
مسافری که حوصله می کردی از حدیث
سفرهایش
و با دهانش، حلقه های نوازش
به انگشت التماس تو می بخشید
و گل همان گل است، ولی این بار
رفیق بی فاصله ای هدیه می دهد
که سرگذشتش بی ماجراس
چراغ همسایه در آن طرف کوچه
به شیشه های تو چشمک می زد
و تو همان تویی
فقط زمستان نیست
که در برودت آن فرصت مقایسه نداشته باشی
و هدیه را
بدون رقابت، بدون سبقت، بدون شک
بپذیری
محمدعلی سپانلو
شهروند ابوآی دوم: "بله، البته که انقلابی شگرف است و بهبودی اساسی در وضعیت سابق. واقعاً دستاورد عظیمی است. ولی گهگاه به این فکر میکنم که... البته شاید به کلی در اشتباه باشم... ولی آیا واقعاً لازم بود این همه مهندس و ژنرال و موسیقیشناس را تیرباران کرد، میلیونها نفر را به اردوگاه اجباری فرستاد، انسانها را به بیگاری کشاند و تا سر حد مرگ از آنها کار کشید، در دل همهکس رعب انداخت و به نام انقلاب به زور از آدمها اعتراف دروغ گرفت؟ آیا لازم بود نظامی بنا کرد که حتی در حاشیههای آن، صدها نفر هر شب منتظرند که از تخت بیرونشان بکشند و به عمارت بزرگ یا لوبیانکا منتقلشان کنند تا آنجا زیر شکنجه جعلیاتی را به نام خود امضا کنند و بعد هم گلولهای پس سرشان خالی شود؟ البته صرفا فکرهایم را گفتم، متوجهید که؟"
قدرت: "بله بله، متوجه هستم چه میگویید. مطمئنا حق با شماست، ولی فعلا از این مسئله بگذریم. برای دور بعد تغییرش می دهیم!"
"هیاهوی زمان/ جولین بارنز/ ترجمه سپاس ریوندی/ نشر ماهی/ چاپ اول تابستان ۱۳۹۵/ ص ۹۴"
مژده دادند که بر ما گذری خواهی کرد
نیت خیر مگردان که مبارک فالیست
کوه اندوه فراقت به چه حالت بکشد
حافظ خسته که از ناله تنش چون نالیست
حافظ
-باید تاکتیکمان را عوض کنیم. اعتصابهای بیشتر. اغتشاشات بیشتر در کارخانهها. ولی باید یک کمیته مرکزی که حزب انقلابی مخفی را با شاخههایش در تمام کارخانهها سازماندهی کند. ما یک ماشینی را آماده میکنیم، میفهمی که، ماشین ترسناکی را که وقتی زمانش فرا رسید. در عین حال که به اعتصاب عمومی فرا میخواند با قدرت اسلحه هم انقلاب میکند. بنگا و تورلیس پس فردا برای صحبت به اینجا میآیند. دو هفتهی دیگر میتوانم به شهر برگردم و کار را شروع کنم. موافقی؟
لوسین همینطور شلاق را بر کفشش میکوبد و جواب نمیدهد. ژان تعجب میکند. باز میپرسد:
-موافقی؟
لوسین ساکت میماند.
ژان میپرسد:
-از چی خوشت نمیآید؟
لوسین سرش را بلند میکند. نگاهی مایوس دارد، با تردید میگوید:
-ژان، من... من نمیتوانم همراه شماها باشم.
-آخر چرا نمیتوانی، برادر کوچک؟
لوسین میگوید:
-میدانی طرحت به چه منجر خواهد شد؟ هزاران کشته از هر طرف. من... من... نمیتوانم این فکر را تحمل کنم که مسئول مرگ کسی باشم. من... من از زور وحشت دارم،ژان.
-اما با اعتصاب موافق بودی.
-اعتصاب مقاومت منفی است. اعتصابات ما هرگز کشته ندادهاند و بعدش هم نخالف اشغال کارخانهها بودم.
ژان به شهر و کارخانهها که از دور پیدا هستند، اشاره میکند و میگوید:
-نگاه کن، لوسین! در آنجا هزاران کارگر هستند که به بدبختی سوق داده شدهاند. آیا همگی آنها قربانیان زور نیستند؟ و اگر تو علیه زور مبارزه نکنی، همدست آن نیستی؟
-میخواهم علیه آن مبارزه کنم، اما به شیوه خودم. من مرد عمل نیستم. نویسندهام. میخواهم با قلمم مبارزه کنم.
ژان لبخند تلخی از روی عصبانیت میزند.
-نمیخواهی پاهایت خیس شوند، نه؟
"چرخدنده/ ژان پل سارتر/ ترجمه روشنک داریوش/ انتشارات روشنگران و مطالعات زنان/ چاپ سوم ۱۳۹۳/ ص ۱۲۱"