دلبستگی سیصد و شصت و ششم

می‌دانی، ما می‌خواستیم دنیا را عوض کنیم، حالا می‌بینیم فقط خودمان عوض شده‌ایم.

 

"آینه‌های دردار / هوشنگ گلشیری/ انتشارات نیلوفر/ چاپ دوم ۱۳۷۲/ صفحه ۱۰۶"
 

دلبستگی سیصد و شصت و پنجم

مهم انتخاب لحظه‌ای میان مرگ و زندگی نیست، مهم تاب آوردن است، آن هم به مدتی طولانی. 

 

"آینه‌های دردار / هوشنگ گلشیری/ انتشارات نیلوفر/ چاپ دوم ۱۳۷۲/ صفحه ۷۸"

 

دلبستگی سیصد و شصت و چهارم

آینه‌ی دردار خرید، گفت: آدم وقتی هردو لنگه‌اش را می‌بندد، دلش خوش است که تصویرش در پشت این درها ثابت می‌ماند.

 

"آینه‌های دردار / هوشنگ گلشیری/ انتشارات نیلوفر/ چاپ دوم ۱۳۷۲/ صفحه ۷۳"

 

دلبستگی سیصد و شصت و سوم

مُرد دیگر، آدم‌ها می‌میرند، سکته می‌کنند یا زیر ماشین می‌روند، گاهی حتی کسی عمداً از بالای صخره‌ای پرتشان میکند پایین. این‌ها البته مهم است، ولی مهمتر همان نبودن آن هاست ، این که آدم بیدار شود و ببیند که نیستش، کنار تو خالی است. بعد دیگر جایشان خالی میماند ، روی بالش، حتی روی صندلی که آدم بعد از مردنشان خریده است. آن وقت است که آدم حسابی گریهاش میگیرد، بیشتر برای خودش که چرا باید این چیزها را تحمل کند.

 

"آینه‌های دردار / هوشنگ گلشیری/ انتشارات نیلوفر/ چاپ دوم ۱۳۷۲/ صفحه ۶۵"

 

دلبستگی سیصد و شصت و دوم

گاهی نوشتن یک داستان شکل دادن به کابوس فردی است، تلاشی است برای به یاد آوردن و حتی تثبیت خوابی که یادمان رفته است و گاهی با همین کارها ممکن است بتوانیم کابوس های جمعی مان را نیز نشان بدهیم تا شاید باطل السحر آن ته ماندۀ بدویت مان بشود. مگر نه این که تا چیزی را بعینه نبینیم نمی توانیم بر آن غلبه کنیم؟ خب، داستان نویس هم گاهی ارواح خبیثه مان را احضار می کند، تجسّد می بخشد و می گوید: «حالا دیگر خود دانید، آین شما و این اجنه تان.»
 

"آینه‌های دردار / هوشنگ گلشیری/ انتشارات نیلوفر/ چاپ دوم ۱۳۷۲/ صفحه۱۴"