دلبستگی سیصد و بیستم

عدد ۱۳

وقتی روی این عدد تامل میکنم، احساس لذتی درناک به من دست می دهد. (مارسل پروست)

کتاب سفت بسته شده و هنوز عفیف، آن قربانی را انتظار میکشد که قبلاً خونِ لبه های سرخِ کتاب های قطور را جاری کرده است؛ دخول یک اسلحه را، یا کارد کاغذ بری را تا پرده از آن بردارد. (مالارمه)

 

۱. کتاب ها و روسپی ها را می توان به بستر برد.

۲. کتاب ها روسپی ها زمان را در هم می بافند، بر شب مانندِ روز، و بر روز مانندِ شب حکم می کنند.

۳. نه کتاب ها برای دقیقه ها ارزش قائلند، و نه روسپی ها. اما آشناییِ نزدیک تر با آنها نشان می دهد در واقع چقدر عجولند. همین که توجهمان به آن ها معطوف می شود، شروع به شمردن دقیقه ها می کنند.

۴. کتاب ها و روسپی ها همواره در عشقی ناکامیاب نسبت به یکدیگر به سر برده اند.

۵. کتاب ها و روسپی ها هر دو مردان ویژه خود را دارند؛ مردانی که از طریقِ آنها گذرانِ روزگار می کنند؛ و عذابشان می دهند، در این زمینه، مردانِ ویژه کتاب ها منتقدانند.

۶. کتاب ها و روسپی ها در موسسه های عمومی جای دارند- مشتری هر دو دانشجویانند.

۷. کتاب ها و روسپی ها- به ندرت کسی که تصاحبشان می کند، شاهد مرگشان می شود. پیش از آن که عمرشان به سر رسد گم و گور می شوند.

۸. کتاب ها و روسپی ها علاقه دارند توضیح دهند چگونه به این روز و حال افتاده اند: و از گفتن هیچ دروغی فروگذار نمی کنند. در واقع، اغلب، سیر و چگونگیِ ماجرا را متوجه نشده اند، سال ها به دنبال "دل شان" رفته اند، و روزی بدنی فربه در همان نقطه ای برای خودفروشی می ایستند که صرفا برای "آموختن درس زندگی" توقفی داشته است.

۹. کتاب ها و روسپی ها وقتی نمایش می دهند، دوست دارند پشت کنند.

۱۰. کتاب ها و روسپی ها زاد و رودشان زیاد است.

۱۱. کتاب ها و روسپی ها- (راهبه پیر- روسپی جوان). چقدر کتاب هست که زمانی بدنام بود و اکنون راهنمای جوانان است.

۱۲. کتاب ها و روسپی ها دعوا و مرافعه شان را جلو چشم همه می کنند.

۱۳. کتاب ها و روسپی ها- پانویس های یکی و اسکناس های دیگری در جوراب های بلندش هست.

 

 

"خیابان یک طرفه/ والتر بنیامین/ ترجمه حمیده فرازنده/ نشر مرکز/ چاپ اول ۱۳۸۰/ ص ۳۵"

 

بیت ۳۵۲

 

مفشان سر زلف خویش سرمست

دستی بر نه که رفتم از دست

 

دریاب مرا که طاقتم نیست

انصاف بده که جای آن هست

 

تا نرگس مست تو بدیدم

از نرگس مست تو شدم مست

 

ای ساقی ماه‌روی برخیز

کان آتش تیز توبه بنشست

 

در ده می کهنه ای مسلمان

کین کافر کهنه توبه بشکست

 

در بتکده رفت و دست بگشاد

زنار چهار گوشه بربست

 

دردی بستد بخورد و بفتاد

وز ننگ وجود خویشتن رست

 

عطار درو نظاره می‌کرد

تا زین قفس فنا برون جست

 

عطار

دلبستگی سیصد و نوزدهم

 برادران، آزادی برترین سازوکار فعال کردن همه توانایی‌ها و ظرفیت‌های انسانی است. هیچ‌کس نمی‌تواند در جامعه محروم از آزادی خدمت کند، توانایی‌هایش را پویا سازد و موهبت‌های الهی را بپروراند. آزادی یعنی به رسمیت شناختن کرامت انسان و خوش‌گمانی نسبت به انسان. حال‌آنکه نبود آزادی، یعنی بدگمانی نسبت به انسان و کاستن از کرامت او. کسی می‌تواند آزادی را محدود کند که به فطرت انسانی کافر باشد. فطرتی که قرآن می‌فرماید: «فطره الله التی فطر الناس علی‌ها». فطرتی که پیامبر باطنی و درونی انسان است.

 

"ادیان در خدمت انسان (جستارهایی درباره دین و مسائل جهان معاصر): برخی سخنرانیها، مقالات، مصاحبه ها و بیانیه های امام موسی صدر/ موسسه فرهنگی_تخقیقاتی امام موسی صدر/ چاپ اول ۱۳۸۴/ صص ۲۴"

بیت ۳۵۱

روشنی روز تویی شادی غم سوز تویی

مـاه شـب افـروز تـویی ابـر شـکربار بـیا

 

مولانا

دلبستگی سیصد و هجدهم

نویسنده مناظری، غالباً وحشتناک، را با چند جمله کوتاه وصف می کند و آنگاه کنار می رود. در برابر چشم خواننده، منظر از هر طرف گسترده است. تا چشمش کار می کند و نیروی خیالش او را می برد، ادامه دارد. این اثر را همینگوی در حقیقت نه با گفتار، بلکه با سکوت پدید می آورد. خواننده همینگوی عنصری راکد و منفعل نیست، بلکه خود در خلق آدم یا شی یا منظره ای که موضوع بحث نویسنده است، شرکت فعالانه دارد. این است که او نیز در حاصل کار که "تجربه هنری" باشد به اندازه نویسنده سهیم است. این است که این تجربه را روشن و نیرومند احساس می کند. این است که همینگوی را دوست می دارد.

 

بخشی از مقدمه نجف دریابندری بر وداع با اسلحه

"وداع با اسلحه/ ارنست همینگوی/ ترجمه نجف دریابندری/ انتشارات نیلوفر/ چاپ دهم تابستان ۱۳۷۲/ ص ۲"

بیت ۳۵۰

 

تا آینه رفتم که بگیرم خبر از خویش،

دیدم که در آن آینه هم جز تو کسی نیست!

 

من در پی خویشم، به تو بر میخورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست...

 

هوشنگ ابتهاج

دلبستگی سیصد و هفدهم

نمی دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهایی خودم عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می کنم. تا دور هستم دلم می خواهد نزدیک بشوم و نزدیک که میشوم میبینم اصلا استعدادش را ندارم.

...

شاهی، قربانت بروم، اما من راستی راستی راستی احتیاج به دیدن تو در همان لحظه اول دارم.

...

دیگر میخواهم گوشه اطاق بنشینم و چشم ها را روی هم بگذارم و هرچه را که پیش خواهد آمد در ذهنم بسازم و تماشا کنم. هی دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی تا به من رسیدی و مرا نگاه کردی و مرا گرفتی و مرا بوسیدی و مرا بوسیدی و بوسیدی و بوسیدی و من سست شدم و بی حال شدم و در میان دست های تو از خود رفتم و باز از اول دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی...

 

"از نامه های فروغ به ابراهیم گلستان"

 

پ.ن: حالم به هم می خورد از این جماعتی که فروغ را محکوم می کنند به داشتن عشقی ممنوع و فکر میکنند دوست داشتن لابد باید حتما در چارچوب هایی باشد که آن ها ساخته اند. اگر این جماعت یک بار در زندگی شان عشق را نه در پایین تنه که از قلبشان احساس کرده بودند دنیا جای زیباتری میبود.

بیت ۳۴۹

ای سراپایت سبز

 

دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار

 

 

و لبانت را چون حسی گرم از هستی

 

به نوازش لبهای عاشق من بسپار

 

باد ما را با خود خواهد برد

 

باد ما را با خود خواهد برد

 

فروغ فرخزاد

دلبستگی سیصد و شانزدهم

ازرا پاند پافشاری می کند که شعر باید بیش از حد متراکم، مبهم و حاوی معانی عمیق باشد. یک جا نوشته است "ادبیات غنی از زبانی ساده و آسان تشکیل می شود کهتا درجه توانایی اشباع از معانی عمیق باشد."

 معتقد به وزن مطلق است. وزنی که نماینده احساس یا سایه احساسی است که با در نظر گرفتن موزیک داخلی کلمات بیان می شود. وزن شعر باید به درک مضمون آن کمک کند، طبیعی است که این وزن نباید معنی و شکل لغات یا صدای آن ها را از بین ببرد.

 فرم را ضروری می داند و معتقد است که برای یک شاعر ضروری است که از تمام قواعد شعری مطلع باشد.

 در مورد شعر آزاد با نظر الیوت موافق است که می گوید: "برای شاعری که می خواهد اثری خوب به وجود آورد هیچ شعری آزاد نیست." ولی معتقد است که باید در هر زمینه ای کوشید و اگر در این زمینه شعری خوب ساخته شد قابل تصدیق است.

 به نظر پاند یک شاعر جوان باید به این نکات توجه کند:

پرداختن مستقیم به موضوع.

صرفه جویی در کلمات.

رعایت وزن به پیروی از موزیک داخلی کلمات.

 البته این دستور همیشگی نیست _اصولا هیچ چیز را نباید دستوری همیشگی تلقی کرد_ بلکه نتیجه ایست که از دیرزمانی اندیشه به دست آمده و ممکن است که مورد توجه شاعری قرار بگیرد.

هیچگاه نباید به گفته نقادانی که خود هرگز اثر قابل توجهی به وجود نیاورده اند توجه کرد.

 آنچه را که در نثرهای قوی گفته شده نباید در اشعاری متوسط عرضه کرد. نباید تصور کرد که می توان مردم را به قطعه قطعه کردن نثری قوی و نمایاندن آن به صورت شعر فریب داد.

 نباید تصور که هنر شعر آسانتر از موسیقی است یا می توانی اهل هنر را از شعر خود راضی کنی بی آنکه اقلا رنجی را که یک نوازنده متوسط در فرا گرفتن موسیقی متحمل شده، دیده باشی.

 

"مجله آرش/ شماره اول/ آبان ۱۳۴۰/صص۳۴و۳۵"

 

بیت ۳۴۸

 

در کوره راه های پاییزی 

برگ های رنگین فرو می ریزد...

اگر آن همه را به جای خود باز می توانستم نهاد

او را دیداری می توانستم کرد.

 

هی تومارا

دلبستگی سیصد و پانزدهم

شهر، يكپارچه شده است شور و شادی. راننده‌ها چراغهای اتومبيلها را روشن كرده اند، دستها را گذاشته اند رو بوقها و شهر را روسر گرفته اند. صدای راديوها درهم شده است. گوينده راديو با التهاب و پرتوپ حرف می‌زند.

مجلس، به خواست توده مردم، لايحه ملی شدن صنعت نفت را تصويب كرده است. مردم، با چهره‌های برافروخته و لبهای به خنده نشسته، جابه جا دور دسته هاي نوازنده جمع شده اند به پايكوبی و دست افشانی. چند تا از شيرينی فروش ها، مجمعه‌های بزرگی را پر كرده اند نقل و نبات و بين مردم دور می‌گردانند. آشنا و ناآشنا. همديگر را در بغل مي گيرند و به همديگر تبريک می‌گويند. همراه با شور و شادي مردم، جسته و گريخته خبرهايی می‌رسد كه دهان به دهان می‌گردد و در مدتی كوتاه، تمام شهر را پر می‌كند.

- شنيدی؟

- از چی داری حرف می‌زنی؟

- كشتی موريشس اومده تو شط العرب لنگر انداخته و توپاشو به تصفيه خونه قراول رفته

- ميگن چتر بازا انگليسيام تو قبرس پياده شدن

چهر ه‌ها افروخته می‌شود

- بايد از رو جسدمون بگذرن

رگهای گردن مردم تند می‌شود

- با چنگو دندون كه شده می‌جنگيم

- ديگه تموم شد

پيروزی همه را بی‌قرار كرده است. مردم برای هركاری حاضرند. فرياد های شادی، كف بر دهانها آورده است

- هه!... كشتی جنگی!... كی رو ميخوان بترسونن

- اينا هم هش قمپزه

خبر، دهان به دهان می‌گردد كه كميته‌های تشكيل شده تا از دولت تقاضا كند برای دفاع از پيروزی، اسلحه در اختيار مردم بگذارد

- دوش به دوش هم می‌جنگيم

- همه رو به دريا می‌ريزيم

- اون روزگار مرد

- بايد دمبشونو بندازن رو كولشون، گورشونو گم كنن

 

"همسایه‌ها/ احمد محمود/ نسخه دیجیتال/ ص ۷۲"

بیت ۳۴۷

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی

دودم به سر برآمد زین آتش نهانی

 

سعدی

دلبستگی سیصد و چهاردهم

زینهار تا کلام را به خاطر نان نفروشی و روح را به خدمت جسم در نیاوری. ۱۳ـ به هر قیمتی، گر چه به گرانی گنج قارون، زرخرید انسان مشو! ۱۴ـ اگر می‌فروشی، همان بهْ که بازوی خود را، اما قلم را هرگز! ۱۵ـ حتی تن خود را و نه هرگز کلام خود را. ۱۶ـ به تن خود غلام باش که خلقت آخرین پدر ماست؛ اما نه به کلام که خلقت اولین است. ۱۷ـ اگر چاره از غلام بودن نیست، غلام آن کس باش که این حرفها و این کلامات و این قلم را آفرید. ۱۸ـ نه غلام آن کسی که تو بیاضی را به این ابزار سواد کنی و او بخرد.

 

"رساله پولس به کاتبان/ جلال آل احمد"

 

توضیح آنکه: این رساله جعلی است و جلال آل احمد آن را درست کرد تا حرفهایی که خود میخواست را از زبان دیگری بزند.

بیت ۳۴۶

 

شاهد ما را نه هر چشمی چنان بیند که هست

صـنع را آیـیـنـه‌ای بـایـد کـه بـر وی زنــگ نیست

 

 
سعدی

دلبستگی سیصد و سیزدهم

 

 ادیان یکی بودند، زیرا در خدمتِ هدفی واحد بودند: دعوت به سوی خدا و خدمتِ انسان. و این دو نمودهای حقیقتی یگانه‌اند.

  و آن گاه که ادیان در پی خدمت به خویشتن برآمدند، میانشان اختلاف بروز کرد. توجه هر دینی به خود آن‌قدر شد که تقریباً به فراموشی هدفِ اصلی انجامید. اختلافات شدت گرفت و رنج‌های انسان فزونی یافت. 

  ادیان یکی بودند و هدفی مشترک را پی می‌گرفتند: جنگیدن در برابر خدایان زمینی و طاغوت‌ها و یاری مستضعفان و رنج‌دیدگان. و این دو نیز نمودهای حقیقتی یگانه‌اند. و چون ادیان پیروز شدند و همراه با آن‌ها مستضعفان نیز پیروز شدند، طاغوت‌ها چهره عوض کردند و برای دستیابی به غنایم پیشی گرفتند و در پی حکم راندن به نام ادیان برآمدند و سلاح دین را به دست گرفتند، و این‌گونه بود که رنج و محنت مظلومان مضاعف گشت و ادیان دچار مصیبت و اختلاف شدند. هیچ نزاعی نیست مگر برای منافع سودجویان. 

  ادیان یکی بودند، زیرا نقطۀ آغاز همۀ آن‌ها، یعنی خدا، یکی است؛ و هدف آن‌ها، یعنی انسان، یکی است؛ و بستر تحولات آن‌ها، یعنی جهان هستی، یکی است؛ و چون هدف را فراموش کردیم و از خدمت انسان دور شدیم، خدا هم ما را به حال خود گذاشت و از ما دور شد و ما به راه‌های گوناگون رفتیم و به پاره‌های مختلف بدل گشتیم و جهان یکتا را تقسیم کردیم و در پی خدمت به منافع خاص خود برآمدیم و معبودهای دیگر، غیر خدا، را برگزیدیم و انسان را به نابودی کشاندیم. 

 

بخشی از سخنرانی امام موسی صدر در کلیسای کبوشیین

"ادیان در خدمت انسان (جستارهایی درباره دین و مسائل جهان معاصر): برخی سخنرانیها، مقالات، مصاحبه ها و بیانیه های امام موسی صدر/ موسسه فرهنگی_تخقیقاتی امام موسی صدر/ چاپ اول ۱۳۸۴/ صص ۱۴و۱۵"

بیت ۳۴۵

بیتوته کوتاهی است جهان

در فاصله گناه و دوزخ

خورشید همچون دشنامی برمی آید

و روز شرمساری جبران ناپذیری است

آه پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی

درخت جهل معصیت بار نیاکان است

و نسیم وسوسه ای ست نابکار

مهتاب پاییزی کفری است که جهان را می آلاید

چیزی بگوی

پیش از آنکه در اشک غرقه شوم چیزی بگوی

 

شاملو

دلبستگی سیصد و دوازدهم

 می‌روم تو اتاق پدرم می‌نشينم و پرده در ميانه را می‌اندازم. ابراهيم و جميله می‌نشينند رو برويم. نوشته همه كاغذها مثل هم است. چيزهائی است كه اصلاَ سردر نمی‌آورم. جانم بالا می‌آيد تا يک كلمه را هجی كنم و تازه وقتی كلمه را هجی كردم و خواندمش، معنی‌اش را نمی‌فهمم. مثلاَ نمی‌دانم اين "استعمارگر خونخوار" چه جور جانوری است كه فقط خون می‌خورد و اشتهاش هم سيری ناپذير است. لابد، بی‌جهت اسم "استعمارگر" را "خونخوار" نگذاشته اند. بايد دليلی داشته باشد.

 ابراهيم می‌گويد:

- تا نباشد چيزكی، مردم نگوين چيزها

 از اين جانور، بفهمی نفهمی چيزكی دستگيرم می‌شود. مثلاَ فهميده‌ام كه گاهی به جای "خون" نفت هم می‌خورد و اينست كه بعضی جاها، تو كاغذها، به جای "خونخوار" نفت خوار هم نوشته شده.

 ابراهيم مژه‌های نموكش را به هم می‌زند و می‌گويد:

- نفت بخوره كه بهتره تا خون بخوره

وعقيده دارد كه اگر اين جانور هوس خون آدم بكند، بدجوری می‌شود.

 

"همسایه‌ها/ احمد محمود/ نسخه دیجیتال/ ص ۲۳"

بیت ۳۴۴

در دل من چيزی است، مثل يک بيشه نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی‌تابم، كه دلم می‌خواهد
بدوم تا ته دشت، بروم تا سر كوه.
دورها آوايی است، كه مرا می‌خواند.

 

سهراب سپهری

دلبستگی سیصد و یازدهم

برخی از رشته های اقتصادی دچار کسادی می شوند و برخی دیگر بارور می گردند یا رشد می یابند. بدون شک صنایع الکترونیک و کامپیوتر و ارتباطات شکوفا می شوند. در مقابل، شرکت های نفتی، صنایع اتوموبیل سازی و شرکت های ساختمانی که در زمینه امور ساختمانی و تاسیساتی ساختمانهای بزرگ تجاری فعالیت دارند از این وضع آسیب خواهند دید. گروه کاملا جدیدی از مراکز کوچک کامپیوتری و خدمات اطلاعاتی پدیدار خواهد شد، در حالیکه وضع خدمات پستی کساد می گردد. کارخانه های کاغذسازی چندان وضع خوبی نخواهد داشت، در مقابل اغلب صنایع خدماتی و صنایع پیشرفته (الکترونیکی) کارشان پر رونق خواهد شد. 

 در سطحی عمیق تر، اگر هر فردی بتواند ترمینال و تجهیرات الکترونیکی برای خود داشته باشد، مثلا به طور قسطی بخرد، بیشتر به صورت صاحب کار مستقلی در می آید تا کارگر و کارمند معمولی. و این به معنی گسترش مالکیت کارگران بر "ابزار تولید" است. چه بسا گروه هایی از کارگران و کارمندان خانگی را خواهیم دید که خود اقدام به تاسیس شرکت های کوچکی کنند که خدمات را به طور قراردادی ارایه می دهند.

 

 

"موج سوم/ آلوین تافلر/ ترجمه شهیندخت خوارزمی/ چاپ هشتم ۱۳۷۲/ صص۲۸۴و۲۸۵" 

 

توضیح آنکه: برای پی بردن به جادوی متن توجه کنید که این پیش بینی های غالبا محقق شده در سال ۱۹۸۰ صورت گرفته است.

بیت ۳۴۳

در آستانه فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه می شود به آن کسی که میرود اینسان

صبور ،

سنگین ،

سرگردان .

فرمان ایست داد .

چگونه می شود به مرد گفت که او زنده نیست ، او هیچوقت

زنده نبوده است.

 

فروغ فرخزاد

دلبستگی سیصد و دهم

 انقلابِ صنعتی در اروپا با موفقیت پیروز شد و با حذفِ تدریجی و آرامِ صنعت گَران و پیشه وَرانِ خرده پا و کم اهمیت نمودن مناسباتِ فئودالی (زمین داری)، کارخانه ها و مراکزِ بزرگِ صنعتی را در شهرها به وجود آورد. هم زمان با به وجود آمدن کارخانه هایِ صنعتی طبقه یی اجتماعی به وجود آمد که صاحب و مالکِ "ابزارِ تولید" یعنی ماشین آلات و کارخانه ها بود.

 "طبقه" یعنی عده ای از افرادِ جامعه که نسبت به ابزارِ تولید دارایِ مالکیت، یا عدمِ مالکیت است و افرادِ این طبقه از نظر اقتصادی ، فرهنگی و سیاسی تقریباً دارایِ یک دیدگاه و عمل کَردِ اجتماعی است. این طبقه یعنی ثروت مندانِ نوپای شهری که دارایِ سرمایه (پول و ماشین آلات) بود، "بورژوا Bourgeois "یعنی سرمایه دار و متعلق به طبقه یِ بورژوازی (طبقه‌یِ سرمایه داری) نامیده می شدند و هنوز هم به همین نام در ادبیاتِ اقتصادی و سیاسی شناخته می شوند. بورژواها (سرمایه دارها) برایِ به کار انداختنِ ماشین ها و کارخانه های شان به نیرو نیاز داشتند. هزاران کشاورزِ رانده شده و یا گریخته از روستاها و صنعت گرانی که با تأسیسِ کارخانه ها، کارگاه هایِ کوچک شان تعطیل شده بود (مثلِ کفاشان، قُفل سازان، صاحبانِ پارچه بافی هایِ کوچک) را به عنوانِ کارگرِ"روز مُزد" در کارخانه هایِ خود استخدام کردند.

 در حقیقت بورژوازی، طبقه یِ جدیدی را به وجود آورد که نیرویِ کار خود را با ارزان ترین قیمت به فروش می رسانید. طبقه یی که برایِ زنده ماندن کار می کرد؛ این طبقه "پرولتاریا Proltariat " یا "طبقه یِ کارگر" نامیده می شود. در حقیقت چرخِ کارخانه ها و کارگاه ها توسطِ کارگران می چرخید (و هنوز می‌چرخد) و کارگر یا پرولتِر نیرویِ کاراَش را در اختیارِ سرمایه دار یا بورژوا می گذاشت تا تولید صورت بگیرد و سودِ حاصل از تولید به جیبِ سرمایه دار می رفت. زیرا پرولتاریا برایِ زنده ماندنِ خود و خانواده اَش چاره یی جز فروشِ نیرویِ کاراشَ به سرمایه دار و صاحبِ کار نداشته و ندارد.پس بورژواها، غاصبِ (به زور تصرف کننده یِ) ابزارِ تولید بودند. در نتیجه نبردی بینِ صاحبانِ واقعیِ ابزارِ تولید (پرولتاریا یا همان طبقه یِ کارگر) و غاصبانِ ابزارِ تولید (بورژواها یا همان طبقه‌یِ سرمایه دار) آغاز گردید. این نبرد که ریشه یِ تاریخی دارد نبردِ طبقاتی در جامعه یِ سرمایه داری است.

 

"مانیفست به زبان ساده/ مزدک چهرازی/‌ انتشارات پروسه ۱۳۹۲/ نسخه دیجیتال/ صص ۱۹ و ۲۰"

بیت ۳۴۲

از روزهای سبز نمی گویم

وقتی درخت یخزده بی برگ است

ریلیم و زیر پای قطاری پیر

که لحظه رسیدنمان مرگ است

 

  سید مهدی موسوی

دلبستگی سیصد و نهم

هیچ حقی با هیچ حق دیگری بی مهر و ناسازگار نیست. همه حقیقت ها، ساکنان یک ایوان و ستارگان یک کهکشانند. این نکته بدیهی منطقی اولا حق را از رنگ و انگ غربی و شرقی و ارتجاع و ترقی نجات میدهد و حق جویان را برای تحصیل و التماس حق از روی آوردن به هیچ قبله و درگاهی منع نمی کند و ثانیاً حق شناسان را به موزون کردن مستمر حق خویش با حقهای دیگران، امر و دعوت میکند. مضمون این سخن پیروی از این قاعده است که: اندیشه ای حق است که با اندیشه های حق دیگر بخواند و لذا وظیفه ترک ناشدنی هر محقق حق طلب، حل کردن مستمر جدول حقایق و موزون کردن دایمی هندسه معرفت است نه دل خوش داشتن جاودانه به حق (مزعوم) خود و فارغ نشستن و از دیگران خبر نگرفتن. مدلول این سخن این است که در بناکردن کاخ رفیع حق، همه مشارکت دارند، و بل از همه باید شرکت خواست، و آن عمارت را بر دوش جمع باید نهاد. دیگران را از قلم انداختن و خود را، غافلانه، مستغنی از دیگران پنداشتن شرط خردورزی و ادبِ حق جویی نیست. حق طلب همیشه در راه است و همواره در کار بنّایی است. اگر طالب هندسه موزون حقیقتیم، خشت خود را باید کنار خشت دیگران بگذاریم و اگر به پاره های ناقصی از حقیقت قانع و شاکریم، پاره های ناقص دیگران را نیز باید حرمت بنهیم و علی ای حال، راهی جز قبول کثرت نداریم.

 

"صراطهای مستقیم/ عبدالکریم سروش/نسخه دیجیتال/ ص ۲۲"

بیت ۳۴۱

 

عارفی کو که کند فهم زبان سوسن

تا بپرسد که چـرا رفـت و چـرا بازآمد

 

حافظ

دلبستگی سیصد و هشتم

دستکش ها

احساس اشمئزاز از تماس با حیوانات، در ترسِ شناخته شدن از طرف آن ها نهفته است. وحشتی که در ژرفای وجودِ آدمی نهفته است، ریشه در این آگاهی مبهم دارد که چیزی چنان نزدیک با حیوانات در او هست که ممکن است حیوان آن را شناسایی کند. ریشه هر اشمئزاز در اشمئزازِ حاصل از تماس بدنی است. حتی تلاش برای غلبه بر این احساس، با واکنشی شدید به هدف خود نائل می شود: چیز مشمئز کننده را با هیجان در بر می گیرند، آن را می بلعند، می خورند؛ اما همچنان ظریف ترین تماسِ پوستیْ تابو باقی می ماند. تنها به این طریق با ناسازه ی اصول اخلاقی برخورد می شود، روشی که در آن واحد هم مستلزم غلبه بر احساسِ اشمئزاز است، و هم مستلزم این که به ظریف ترین شکل ممکن به دست گرفته شود. آدمی اجازه ندارد ارتباطِ بهیمیِ خود با حیوانات را انکار کند: ارتباطی که یادآوری آن حالش را به هم می زند: او موظف است خود را اشرف مخلوقات بداند.

 

"خیابان یک طرفه/ والتر بنیامین/ ترجمه حمیده فرازنده/ نشر مرکز/ چاپ اول ۱۳۸۰/ ص ۱۱"

بیت ۳۴۰

میدونی آخر خط زندگی کجاست؟

وقتی که خوابت 

برای فرار از بیداری باشه!

 

رسول ادهمی

دلبستگی سیصد و هفتم

وحی ذومراتب است: مرتبه نازله دارد و مرتبه عالیه؛ گاه همراه با عصمت است گاه همراه با عصمت نیست. باری از وحی به زنبور داریم تا وحی به آدمی اعم از عارفان و پیامبران و شاعران. اینها همه تجربه دینی اند و این تجربه های باطنی چنان که گفتیم همه حاجت به تفسیر دارند. نظر استیس فیلسوف انگلیسی این است که بوداییان هم گر چه به ظاهر خدا ندارند و بت پرستی می کنند، اما داستان عمیق تر از این هاست؛ بودایی ها تئوری خدا را ندارند، گرچه تجربه خدا را دارند و این نکته بسیار مهمی است. در عالم تجربه دینی به این نکته باید متفطن بود. بسیاری اوقات ممکن است کسی چیزی یافته باشد، اما نداند چه چیزی را یافته است. به قول فیض کاشانی:

 

گفتم به کام وصلت خواهم رسید روزی

گفتا که نیک بنگر شاید رسیده باشی

 

 

"صراطهای مستقیم/ عبدالکریم سروش/نسخه دیجیتال/ ص ۷"

بیت ۳۳۹

 

ﺍﻭﺭﺍﻕ ﺷﻌﺮ ﻣﺎ ﺭﺍ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺴﻮﺯﻧﺪ

ﻟﺐ ﻫﺎﯼ ﺑﺎﺯ ﻣﺎ ﺭﺍ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺪﻭﺯﻧﺪ

 

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺩﺳﺘﻬﺎ ﺭﺍ

ﺑﺮ ﺩﺳﺘﻬﺎ ﺑﺒﻨﺪﻧﺪ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﮕﺮﺋﯿﻢ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺨﻨﺪﻧﺪ

 

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻫﺮ ﭼﻪ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ

ﻧﺠﻮﺍ ﮐﻨﺎﻥ ﺑﮕﻮﯾﻨﺪ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺭﻧﮓ ﺧﻮﻥ ﺭﺍ

ﺑﺎ ﺍﺷﮑﻬﺎ ﺑﺸﻮﯾﻨﺪ

 

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺧﺪﺍﯾﺎﻥ

ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺷﺐ ﺑﺴﺎﺯﻧﺪ

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺍﺳﺐ ﻇﻠﻤﺖ

ﺑﺮ ﻻﺷﻪ ﻫﺎ ﺑﺘﺎﺯﻧﺪ

 

ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺑﺒﺎﺭﻧﺪ

ﺧﻮﻧﻬﺎ ﺯ ﺳﯿﻨﻪ ﯼ ﻣﺎ

ﺷﺎﯾﺪ ﺷﮑﻔﺘﻪ ﮔﺮﺩﺩ

ﮔﻠﻬﺎﯼ ﮐﯿﻨﻪ ﯼ ما

 

نصرت رحمانی

دلبستگی سیصد و ششم

منظور از حقوق چیست؟ آیا حقوق، دسته ای از اصولِ اخلاقیِ جهانشمولِ منطبق با طبیعت است یا اینکه صرفاً مجموعه ای از هنجارها، دستورات یا قواعد معتبری است که عمدتاً ساخته دست بشر است؟ آیا حقوق هدف خاصی همچون حمایت از حقوق فردی،نیل به عدالت یا نیل به برابری جنسیتی، سیاسی و اقتصادی را دنبال می کند؟ آیا می توان حقوق را از بستر اجتماعی آن جدا کرد؟

 اینها تنها برخی از پرسش هایی هستند که باید از سوی اشخاصی که درصددند تا مفهوم و کارکرد حقوق را بشناسند، پاسخ داده شوند. این پرسش ها چشم انداز گسترده فلسفه حقوق را فراگرفته اند.

 

"فلسفه حقوق مختصر و مفید/ ریموند وکس/ ترجمه باقر انصاری و مسلم آقایی طوق/ انتشارات جاودانه/ چاپ سوم ۱۳۹۴/ ص۱"

بیت ۳۳۸

مــن اخـتـیـار نـکـردم پـس از تـو یـار دگر

به غیر گریه که آن هم به اختیارم نیست

 

شهریار