می‌روم تو اتاق پدرم می‌نشينم و پرده در ميانه را می‌اندازم. ابراهيم و جميله می‌نشينند رو برويم. نوشته همه كاغذها مثل هم است. چيزهائی است كه اصلاَ سردر نمی‌آورم. جانم بالا می‌آيد تا يک كلمه را هجی كنم و تازه وقتی كلمه را هجی كردم و خواندمش، معنی‌اش را نمی‌فهمم. مثلاَ نمی‌دانم اين "استعمارگر خونخوار" چه جور جانوری است كه فقط خون می‌خورد و اشتهاش هم سيری ناپذير است. لابد، بی‌جهت اسم "استعمارگر" را "خونخوار" نگذاشته اند. بايد دليلی داشته باشد.

 ابراهيم می‌گويد:

- تا نباشد چيزكی، مردم نگوين چيزها

 از اين جانور، بفهمی نفهمی چيزكی دستگيرم می‌شود. مثلاَ فهميده‌ام كه گاهی به جای "خون" نفت هم می‌خورد و اينست كه بعضی جاها، تو كاغذها، به جای "خونخوار" نفت خوار هم نوشته شده.

 ابراهيم مژه‌های نموكش را به هم می‌زند و می‌گويد:

- نفت بخوره كه بهتره تا خون بخوره

وعقيده دارد كه اگر اين جانور هوس خون آدم بكند، بدجوری می‌شود.

 

"همسایه‌ها/ احمد محمود/ نسخه دیجیتال/ ص ۲۳"