دلبستگی دویست و پنجاه و هشتم

او را به فستیوال تئاتری دعوت کردند که در آن چند تئاتر اجرا می شد. در مراسم اختتامیه از ناظم خواستند نطقی بکند. او با اندوه فراوان گفت که تمامی ده نمایشنامه ای که دیده بود فقط در نام با هم متفاوت بودند و همه موضوعی فرمایشی و کلیشه را با شکلی بسیار کهنه و نخ نما ارایه دادند. او همچنین به تبلیغات مبتذل و وسیعی که از استالین می شد اشاره کرد و شعارهایی نظیر "استالین نور خورشید ماست" را به سخره گرفت. تا جایی که به قول یفتوشنکو عده ای با وحشت، برای این که بعداً از این که شاهد چنین سخنانی بودند و اعتراض نکرده اند مورد مواخذه قرار گیرند جلسه را ترک کردند. سیمونوف به سخنان ناظم واکنش نشان داد و با لحنی برافروخته گفت: "ما تملق رفیق استالین را نمی گوییم او واقعا خورشید ماست." یفتوشنکو اضافه می کند پس از این سخنرانی استالین که قرار بود عنقریب ناظم را ببیند، ملاقات با او را لغو کرد و هرگز او را به حضور نپذیرفت.

 

"دستان تو کجاست؟ مجموعه ای از اشعار ناظم حکمت/ ترجمه احمد پوری/ چاپ اول ۱۳۹۱/ موسسه انتشارات نگاه/ صص ۴۴و۴۵"

بیت ۲۹۰

اندر طلبِ دوست همی‌‌بشتابم

عمرم به کران رسید و من در خوابم

 

گیرم که وصال دوست درخواهم‌یافت

این عمرِ گذشته را کجا دریابم؟

 

مولانا

دلبستگی دویست و پنجاه و هفتم

 و استاد بوعلی می گوید درخت خودروست که کسی او را نپرورده باشد برگ بیارد ولیکن بار نیارد و اگر برگ بیارد بی مزه آرد. مرد نیز همچنین باشد چون او را استاد نبوده باشد از او هیچ چیز نیاید.

 

"تذکره الاولیا/ شیخ فرید الدین عطار نیشابوری/ نسخه دیجیتال/ ذکر شیخ ابوعلی دقاق رحمة اللّه علیه"

بیت ۲۸۹

هيچ کجا هيچ زمان فرياد ِ زنده گي بي جواب نمانده است.

به صداهای ِ دور گوش ميدهم از دور به صدای ِ من گوش می دهند

من زنده ام

فرياد ِ من بی جواب نيست، قلب ِ خوب ِ تو جواب ِ فرياد ِ من است.

 

شاملو

 

قاصدک

باغ مادربزرگ

جنبش سبز قبا در میان لاله ها

ترنم چکاوک و بلبل بر فراز شکنِ آب

قاصدکی می چینم

در گوشش می خوانم

دست بالا می رود

باد می آید

آرزو پر می گیرد

دلبستگی دویست و پنجاه و ششم

 آن چه انسان گرایی، عقل گرایی و دوره نوزایی نامیده می شود، حقیقت مطلق و نهایی و متعالی از سطح انسان ها را انکار کرده و از نظام الهی به [نظام] انسانی فرو می افتد. تجدد گرایی خود انسان را "مطلق" می گیرد و به معنایی به اتسان جنبه مطلق می بخشد. این مکتب، آشکارا و بی پرده چنین چیزی نمی گفت. اما منظور حقیقی اش جز این نبود. زیرا که مطلق را غیر از خدا می دانست و آن را در سطحی انسانی مطرح می کرد و به این ترتیب، عقل، منافع و ادراکات بشری را به معیاری برای واقعیت، معرفت، و حقیقت تبدیل می ساخت. از این رو، آن امور زمان مند و گذرا را به جایگاه امور سرمدی نشاند. تجدد گرایی به زبان فلسفی، "پرستش" زمان و امور گذرا، و گونه ای الوهیت بخشی به زمان و صیرورت و همه ی چیزهایی است که در تاریخ جریان دارد و به همین جهت است که خیلی زود به تاریخ گرایی و نظریات همه ی فلاسفه سده نوزدهم، از جمله هگل و مارکس می انجامد. این فلاسفه از جهتی با هم بسیار متفاوتند. اما همگی به معنایی به تاریخ جنبه الوهی می دهند. فرآیند تاریخی حقیقتی است که در تفکر جدید غلبه دارد و هم اوست که امروزه تعیین کننده ی ارزش ها به شمار می آید.

 

"در جست و جوی امر قدسی (گفت و گوی رامین جهانبگلو با سید حسین نصر)/ ترجمه سید مصطفی شهرآیینی/ نشر نی/ تهران/چاپ سوم ۱۳۸۵/صص۱۲۰و۱۲۱"

بیت ۲۸۸

 من آن ابرم که می خواهد ببارد 

 دل تنگم هوای گریه دارد 

 

 دل تنگم غریب این در و دشت 

 نمی داند کجا سر می گذارد

 

هوشنگ ابتهاج

دلبستگی دویست و پنجاه و پنجم

 سرنوشت اوشین پر بود ازماجراهای کوچک و بزرگ آشنا؛ نامزدی، ازدواج، کار، جنگ، زلزله. زندگی اش مثل زندگی خودمان بود. آدم ها روی زمین می نشستند، غذای مختصری می خوردند، لباس های ساده و پوشیده و سنتی به تن می کردند و ادعا و تبختر زندگی غربی ها را نداشتند که البته در دهه شصت خیلی دور و گنگ بود. شب های بمباران وقتی تهران هم منطقه اول جنگی می شد، با همه وحشت و گریزها، مردم سرنوشت دخترک ژاپنی را دنبال می کردند. یک چیزی از سریال بیرون می زد. انگار موفقیت اوشین و غلبه اش بر بدبختی ها به نخ باریک حیات و مرگ زندگی ما هم پیوند داشت. انگار بینوایی اوشین و طی طریق او به سوی موفقیت نوید آینده بهتری را با خود داشت که مردم به آن نیاز داشتند.

....

 به مادرم زنگ می زنم و می گویم دارم سریال از سرزمین شمالی را می بینم. کمیمکث می کند و می گوید: "چه روزگار خوشی داشتیم!" و من فکر می کنم با همه کمبودها و نبودها چقدر بی خیال بودیم. اصلاً چطور آن طور بودیم؟

....

 در خانه بی تلفنِ کودکی من خبری از تی وی گیم و ویدیو هم نبود. تمام هفته منتظر بودیم ببینیم جمعه بعدازظهر تلویزیون چه فیلمی نشان می دهد. خدا کند تکراری نباشد. خدا کند رنگی باشد. وای خدایا ژاپنی نباشد. مهم نبود که فیلم ها مال اُزُوی نابغه و کوروساوای بزرگ است. پیمانه چیزهای ژاپنی پر بود. معلوم بود که مسئولی طی یک سفر کاری چمدانش را لبالب از فیلم و سریال و کارتون کرده و برایمان سوغات آورده. ما که باید با دیدن ژاپنی ها عبرت می گرفتیم اما انگار متانت و تحمل و قانون مداری ژاپنی در کَت مان نمیرفت که با وجود جنگ و جدل و جیره بندی بازهم عروسی و عزا و شیرینی پزی عید و سفر دسته جمعی و مهمان و مهمان بازی را رها نمی کردیم. بزرگ ترها هم نصیحت بردار نبودند. حتی هندی بهتر از ژاپنی بود. حداقل مثل خودمان تقدیر گرا و دل به نشاط بودند؛ خوشحال و راضی از شادی های کوچک.

....

 ما خوشبخت بودیم. ما از هانیکو و اوشین مرفه تر بودیم و همین کافی بود.

 

"منشور دوار/ فیروزه گل سرخی"

منتشره در 

"مجله داستان/ ش ۶۸/ تیر ۱۳۹۵/صص ۵۱ تا ۵۵"

بیت ۲۸۷

دانی که بحر موج چرا می زند به جوش

از من شنو که بحریم و بحر اندرم

 

تنگ آمده‌ست و می طلبد موضع فراخ

بر می جهد به سوی هوا آب لاجرم

 

کان آب از آسمان سفری خوی بوده‌ست

اندر هوا و سیل و که و جوی ای صنم

 

آب حیات ما کم از آن آب بحر نیست

ما موج می زنیم ز هستی سوی عدم

 

نی در جهان خاک قرار است روح را

نی در هوای گنبد این چرخ خم به خم

 

زان باغ کو شکفت همان جاست میل جان

یعنی کنار صنع شهنشاه محتشم

 

مولانا

دلبستگی دویست و پنجاه و چهارم

من به قدر تو نادانم و سزای تو را ناتوانم

در بیچارگی خود سرگردانم و روز به روز در زیانم؛

چون منی چون بود؟ چنانم!

و از نگریستن در تاریکی به فغانم

که خود بر هیچ چیز هستی ندانم!

چشم بر روزی دارم که تو مانی و من نمانم.

چون من کیست؟

اگر آن روز ببینم، ور ببینم به جان فدای آنم.

حسین منصور_قدس الله روحه_ گفت:

هفتاد سال آتش "نار الله الموقده"(۱) در باطن ما زدند

تا آن را سوخته کردند.

اکنون قدّاح(۲) وقت اناالحق شرری بیرون داد، در آن سوخته افتاد

و همه در گرفت و سُخته(۳) را شرری بس.

معاشر المسلمین(۴) کجاست دلی سوخته "نارالله الموقده"

تا در وقت سحر از زِناد(۵) "ینزل الله"(۶) آتشی در وی افتد،

گویند: این سوخته آتش محبت است؟

و زبان حال محبت می گوید:

 

بر آتش جان همی عود کنم

جان بنده تو، نه من همی جود کنم

 

چون پاک بسوخت عشق تو جان رهی

صد جان دگر به حیله موجود کنم

 

 

۱. سوره همزه/ آیه ۶

آتش فروزان و خرد كننده خداست.

۲. آتش زنه

۳. چیزی که از چماق بر آن آتش گیرند.

۴. ای جماعت مسلمانان

۵. چخماق، آتش زنه

۶. خدا نازل می کند.

 

 

"چنین گفت پیر هرات/ توفیق سبحانی"

بیت ۲۸۶

 

نیمی از عمرم را می بخشم

 به کسی که

خنده بر لب کودکی گریان بنشاند

و نیم دیگرش را می بخشم

 تا حمایت کنم

شکوفه ای سبز را

مبادا نابود شود

و هزار سال به دنبال ترانه ای به راه می افتم

و هزار دره لبریز از خار و خاشاک را

رد می کنم

دل به دریای خروشان می زنم

تا عطر را

در ساحل های پر از بوته های یاس جمع کنم

من بشریتی هستم در کالبد یک انسان

پس چگونه آسوده باشم

حال آنکه خونی پاک و بی گناه ریخته می شود؟

برای زندگی ترانه می خوانم

و تمام شعرهایم را به زندگی می بخشم

که شعرهایم

تمام دارائی من است...

 

 توفیق زیاد

ایستاده در غبار

ایستاده در غبار را دیدم، خیلی مسخره طور و فشل بود. این همه تعریف اش کردند و آخرش یک چیز مزخرف به درد نخور تحویل دادند. دریغ از پنج ثانیه موسیقی متن یا کمی خلاقیت و حتی نمای درست حسابی. سینمای این جا هم که سیستم صوتی اش یک چیز عجیب و غریبی است که باعث شد نصف دیالوگ ها را نفهمم. نبیندش، به درد نمی خورد.

...

ظهر دو سه ساعتی با عزیزی حرف زدم که خود از مطلعین و اعضا شورا احیا بود. با حوصله و صبر کل ماوقع از سال ۸۸ تا حالا و جریان شیرازی و خط امام و تادا را توضیح داد. خط و ربط ها برایم شفاف شد. بعد هم بحث رفت به این که چه باید کرد و کلی ایده داد. خیلی جلسه خوبی بود.

...

اوضاع مالی به غایت وخامت رسیده و مجبورم به سختگیری. این که آدم برای خرج کتاب و فیلم و مجله از اطعمه و اشربه و البسه بزند درجه والایی از خلوص می خواهد. الگو بگیرید. :))

 

پ.ن: تنهایی سینما رفتن درد وخیمی است. شاید هیچ تصویری به اندازه من و صندلی های خالی سینما دلم را به حال خودم نمی سوزاند. 

دلبستگی دویست و پنجاه و سوم

سرنوکری که داشتیم، خانه را هیچ خوب تمیز نمی کرد، اما ذوق و سلیقه ای ستودنی داشت و در آراستن میز برای مهمانی،ترکیب گلبرگ و برگ ها و جوانه ها، تند و استادانه، طرح و نمایی عالی می ساخت.

 این ذوق و سلیقه و حس زیبایی شناسی از هزاران سال پیش با جان و دل مردم ایران سرشته شده است. نمود آن در طرح قالی ها و دیگر ساخته های این سرزمین می یابیم که نمونه هایی از آن از سده های میانه در مینیاتور و دیگر آثار هنری باز مانده است.

 پس از این که با ایرانی ها معاشرت یافتم و به دقایق زندگی خانوادگی شان آگاه شدم، در بسیاری چیزها خصوصیات مشترک آسیایی در آن ها دیدم. چندان که گاه فراموش می کردم در جایی آن همه دور از ژاپن هستم. به خصوص خوب نمایان بود که بیان افکار و احساسات نه فقط با زبان و سخن بلکه با هنر خط و خوشنویسی هم انجام می شود. چنان که در ژاپن قدیم در اداره ها و جاهای دیگر کسانی هستند که کارشان فقط خوشنویسی است و از این راه درآمد زیادی دارند. در دربار کنونی هم کاتبان و خوشنویسان چیره دست هستند. فرمان انتصاب به مقام ها، همچنین فرامین اعطای نشان، به خط بسیار زیبا که نقش آن پنداری که ابر و دودیِ سبکبال پیچانی است، نوشته می شود.

 رفتار روزانه مردم هم نمادی از شیوه و منش آسیایی است، چنان که نشستن بر زمین درست به عادت ژاپنی ها مانند است. این تشابه به‌ ویژه در وقت نماز و عبادت و در حاضر شدن پیش بزرگان پیدا است. ظرافت اطوار زنان یکسره آسیایی می‌نماید. گفتار زنان با رعایت ادب و به کار گرفتن واژه‌ها و صفت‌های احترامیِ بسیار است. افعالی همچون رفتن و آمدن و مانند این‌ها، به تناسب درجه‌ی احترام، لفظ‌های فراوان دارد مانند خدمت رسیدن، شرفیاب شدن، تشریف آوردن و از این قبیل. نیز متوجه شدم که بارها مرا جنابعالی می‌خوانند. این کلمه که مرادف لفظ مرکب «کاکوُگه» به معنای پای ایوان یا آستانه‌ی سرای است، همان معنی پیشگاه و آستان را دارد و خطاب مودبانه‌ترِ «شما» است.

هنگامی که در خانه‌ی کسی چیزی متعلق به او را ستایش می‌کنید، بی‌درنگ می‌گوید: «تعلق به خودتان دارد، قابلی ندارد.» یا «پیشکش!» این تعارف‌ها ندرتاً به حقیقت و پیشکش واقعی می‌انجامد، بنا به رسم، سخنی از روی ادب و تعارف است.

 

بخشی از خاطرات آکی یو کازاما اولین وزیر مختار ژاپن در ایران

منتشره در

"مجله داستان/ شماره ۶۷/ تیر ۱۳۹۵/ صفحه ۸۱و۸۲"

 

بیت ۲۸۵

تو را چه غم که مرا در غمت نگیرد خواب

تو پادشاه کجا یاد پاسبان آری

 

سعدی

دلبستگی دویست و پنجاه و دوم

و گفت: عقل آلت عبودیت است نه اشراف بر ربوبیت.

 

"تذکره الاولیا/ شیخ فرید الدین عطار نیشابوری/ نسخه دیجیتال/ ذکر ابن عطا قدس الله روحه العزیز"

بیت ۲۸۴

 

در برابر چشم همه

لباسش را بالا کشید و فریاد زد

من فقط تن خود را می فروشم

تنها تن خود را و بس

 

اما میبینم همین جا

در برابر چشم همه

هستند کسانی که

تن کوهستان و

تن دشت و بوستان و

تن آفتاب و باران را

فروخته اند و با وقاحت تمام

بر صندلی شرافت این سرزمین تکیه زده اند.

 

شیرکو بیکس

دلبستگی دویست و پنجاه و یکم

 بردگی های ناشی از هزاران هزار ساکن لانه مورچه ها. عادتهایشان و قوانینشان. تصورش را نمی توانی بکنی که تقلید از عادتهایشان و احترام به قوانینشان، تا چه حد خفقان آور است. این کار را نکن، آن کار را نکن، این چنین و آن چنان بکن... و این وضع، اگر وقتی در میان آدم هایی مهربان و آشنا با مفهوم آزادی زندگی می کنی قابل تحمل است، هنگامی که زیر یوغ زورگویانی به سر می بری که ختی از لذت اندیشیدن محرومت می کنند به یک جهنم بدل می شود. قوانین ظالمانه فقط یک امتیاز دارند: واکنش نسبت به آنها فقط به کمک مبارزه، به کمک مرگ میسرست. در عوض، قوانین مردم مهربان راه نجاتی پیش پایت نمی گذارد، چون خودت را متقاعد می کنی که پذیرفتنشان کاردرستی است. در هر نظامی که زندگی کنی، نمی توانی بر علیه قانونی که مقرر می کند قوی ترین و نیرومند ترین و بی کَرَم ترین همیشه برنده باشد طغیان کنی و، از آن هم مشکل تر نمی توانی بر علیه قانونی طغیان کنی که می گوید برای غذا خوردن باید پول پرداخت، برای سر به بالش گذاشتن باید پول پرداخت، برای گرم شدن در زمستان باید پول پرداخت، و برای داشتن پول باید کار کرد. درباره لزوم کار، درباره شادی کار، درباره حرمت کار داستان ها برابت تعریف خواهند کرد. هرگز باورشان نکن. این دروغها اختراع آنهایی است که سازمان دنیا را ریخته اند.

 

"به کودکی که هرگز زاده نشد/ اوریانا فالاچی/ مانی ارژنگی/ موسسه انتشارات امیر کبیر/ تهران ۲۵۳۵/ ص۳۹و۴۰"

بیت ۲۸۳

"تو" را

چه کسی اسرافت می کند 

در حالی که من

به ذره ذره تو

محتاجم...

 

جان یوجل

دلبستگی دویست و پنجاهم

 سگ که عقل و ادراک ندارد، چون گرسنه شود و نانش نباشد پیش تو می آید و دنبک می جنباند، یعنی مرا نان ده که مرا نان نیست و تو را هست، این قدر تمیز دارد، آخر تو کم از سگ نیستی که او به آن راضی نمی شود که در خاکستر بخسبد و گوید اگر خواهد مرا خود نان بدهد، لابه می کند و دم می جنباند، تو نیز دم بجنبان و از حق بخواه و گدایی کن که چنین معطی گدایی کردن عظیم مطلوب است. چون بخت نداری از کسی بخت بخواه که او صاحب بخل نیست و صاحب دولت است، حق عظیم نزدیک است به تو؛ هر فکرتی و تصوری که می کنی او ملازم آن است، زیرا آن تصور و اندیشه را او هست می کند و برابر تو می دارد، الا او را از غایت نزدیکی نمی توانی دیدن و چه عجب است که هر کاری می کنی، عقل تو با توست و در آن کار شروع دارد و هیچ عقل را نمی توانی دیدن، اگرچه به اثر می بینی، الا ذاتش را نمی توانی دیدن.

 

"فیه و ما فیه/ مولانا جلال الدین بلخی/ آوای هور/ تهران/ چاپ اول ۱۳۹۵/ ص ۲۰۸"

بیت ۲۸۲

اسرار تو در دیده نهانست مرا

وز دیده سرشک خون فشان است مرا

 

چون سر بهذفدای راه عشقت کردم

ای هم نفسان چه جای جانست مرا

 

جهان خاتون

شهر گردی

 امروز دایی زنگ زد و گفت از نمایشگاه کتاب نیم بهایی که راه افتاده و توصیه کرد به رفتن و دیدن. این که آدم در خانواده اش دو سه نفر اهل کتاب و دایی ای شاغل در فرهنگ و ارشاد داشته باشد خیلی خوب است، زود مطلع میشوی از امور فرهنگی، هرجا هم که رفتی آشنایی می دهی و بلیط رایگان می شود و کتاب نیم بها تر.

 

مصطفی هم زنگ زد و دعوت کرد به دور زدن، بهانه جور شد از خانه بیرون زدم. مصطفی گفت از نفتکش و کاپیتان شدنش و اولین سفری که به زودی خواهد داشت به بردن نفت سوی ممالک روس و چقدر خوشحال بود و چقدر خوشحال بودم، موفقیت دوستانم همیشه خوشحالم می کند و باعث نهیبی می شود به خودم که حواست باشد، دوستانت دارند می روند و تو کجای قضیه ای!!

 

 علی ای الحال، رفتم و بعد مدت ها گذرم افتاد به شهر، مصطفی را شیرینی دادم به مناسبت لپ تاپی که خریده ام و دوری زدیم در شهر. گند زده اند به شهر. حیاط بزرگ مسجد جامع که در تراکم نقاط اطرافش به چشم می آمد و واحه آرامشی بود را خراب کرده اند که مغازه بسازند و حال در میان گود برداری چند خمره طلا پیدا کرده اند از فلان عهد اسلامی و کار متوقف شده است. کاروانسرای روبروی مسجد را هم کوبیده اند و شیرینی فروشی وسیعی جایش را پر کرده، نهایت زشتی. یک سوله بزرگ با ستون های پر تعداد و کلی لامپ نئون و همین بورژوا بازی ها. روی گنبد زورخانه هم یک گنبد آهنی گذشته اند شده است مثل کسی که دو کلاه روی هم بپوشد.

 

 صد سال پیش این شهر دژ و بارو و خندق و ارگ داشت. منزلی بود در مسیر مشهد و قلعه ای در برابر حملات اجانب از تاتار و ترک و ترکمان گرفته تا بعدها و روس ها. شش آب انبار داشت و کلی باغ در اطراف و اکناف. زلزله ابتدای این قرن در عهد رضا شاهی خرابش کرد و شد محلی برای شروع تجدد پهلوی. از اولین شهرهایی بود که طراحی ای داشت و نقشه ای. بی خیابان بن بست و با کلی چهارراه و شهرسازی که کار مهندسین آلمانی و روسی بود. اما با این وجود معماری اش و لوازم ساختش ایرانی بود یعنی آن شکل و بو و حس و حال ایرانی را داشت و آن مهندس از فرنگ آمده هم فهمیده بود لزوم حفظ آب انبار و کاروانسرا و حیاط مسجد را. حالا ما مردمی که ادعاهایمان ماتحت خر را پاره می کند افتاده ایم به جان این یادگارها و یکی محوشان می کنیم و جایگزینی می سازیم بی قواره و بدشکل و ببین آیندگان چه لعن و نفرینی کنند ما را به خاطر این یادگاری های نامانوس.

 

   از کتاب ها هم فیه ما فیه را خریدم و کیمیاگر، از مجلات هم داستان و نسیم بیداری و اندیشه پویا و تجربه را.

دلبستگی دویست و چهل و نهم

 و گفت: به صحرا شدم عشق باریده بود. و زمین تر شده بود. چنان که پای مرد به گلزار فرو شود، پای من به عشق فرو میشد.

 

"تذکره الاولیا/ عطار نیشابوری/ نسخه دیجیتال/ ذکر بایزید بسطامی"

بیت ۲۸۱

سعی و کوشش چون اثر در سرنوشت ما نداشت

بی جهت ما خاطر خود را مشوش کرده ایم

 

فرخی یزدی

 

دلبستگی دویست و چهل و هشتم

 نگاه من به معنویت این گونه هست که حتی در ساحت ظاهری هم عنصری از معنویت در کار است. چون هیچ چیز در عالم نیست که در نفس وجود خویش بازتابنده ی سرچشمه همه ی هستی نباشد. رایحه معنویت را می توان در هر کجا یافت. اما در حوزه حیات آدمی، آن هم حیات دینی، من معنویت را چیزی جز ساحت درون یا همان باطن نمی دانم. البته گفتم که در ساحت ظاهر هم عنصری از معنویت هست. هنگامی که کسی _خواه مسیحی، یهودی، بودایی، مسلمان، هندو، یا پیرو هر دین دیگری_ نیایش می کند. کارهای نیکو انجام می دهد یا به فقرا کمک می کند، بی گمان در این جا عنصری از معنویت حضور دارد. اما به نظر من، قلب معنویت همانی است که در زبان فارسی از واژه معنویت برمی آید. این واژه، چنان که می دانید، برگرفته از واژه معنا است و بسیاری از مشایخ صوفیه، شکل ظاهری یا همان صورت را در کنار معنا باطنی آورده اند. هنگامی که اصطلاح صورت را در این معنا به کار می بریم، آن نه به معنای ارسطویی کلمه، بلکه به معنای جنبه بیرونی چیزی بوده و اصطلاح معنا هم بر جنبه باطنی آن دلالت می کند. بنابراین معنویت به این معنا، با جنبه درونی چیزها و باطن امور سر و کار دارد. به نظر من، معنویت اولاً با باطن و همچنین با بازتاب ساحت درونی حقیقت در بیرون یکی است. نگرش من به معنویت این چنین است.

"در جست و جوی امر قدسی (گفت و گوی رامین جهانبگلو با سید حسین نصر)/ ترجمه سید مصطفی شهرآیینی/ نشر نی/ تهران/چاپ سوم ۱۳۸۵/ ص۱۱۴" 

 

بیت ۲۸۰

گر زر فدای دوست کنند اهل روزگار

ما سر فدای پای رسالت رسان دوست

 

دردا و حسرتا که عنانم ز دست رفت

دستم نمی‌رسد که بگیرم عنان دوست

 

رنجور عشق دوست چنانم که هر که دید

رحمت کند مگر دل نامهربان دوست

 

گر دوست بنده را بکشد یا بپرورد

تسلیم از آن بنده و فرمان از آن دوست

 

گر آستین دوست بیفتد به دست من

چندان که زنده‌ام سر من و آستان دوست

 

بی حسرت از جهان نرود هیچ کس به در

الا شهید عشق به تیر از کمان دوست

 

سعدی

دلبستگی دویست و چهل و هفتم

 درباره آزادی صحبت بسیار خواهی شنید. اینجا، پیش ما، کلمه ای است تقریباً همانقدر لجن مال شده که کلمه عشق، که همانطور که قبلا گفتم، از همه بیشتر به لجنش کشیده اند. مردانی را خواهی دید که به خاطر آزادی متلاشی شدن را به جان می خرند، شکنجه ها را تحمل می کنند، و حتی مرگ را می پذیرند. و امیدوارم که تو یکی از آنها بشوی. با اینهمه،  در همان لحظه ای که به خاطر جستجوی آزادی بند از بندت خواهند درید، پی خواهی برد که وجود ندارد.

 

"به کودکی که هرگز زاده نشد/ اوریانا فالاچی/ مانی ارژنگی/ موسسه انتشارات امیر کبیر/ تهران ۲۵۳۵/ ص۳۷"

بیت ۲۷۹

چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را

کـسی مـقیم حـریم حـرم نـخواهد ماند

 

حافظ

دلبستگی دویست و چهل و ششم

 پدید آمدن یک زبان رسمی به عنوان زبان ادبی و سیاسی وعلمی از وقتی امکان یافت که دولت نیم مستقل طاهری و دولت های مستقل صفاری و سامانی و بویی و جزء قرن چهاردهم که تابع حکومت های بزرگ مذکور بودند، بوجود آمدند. نسبت به طاهریان هیچ قرینه تاریخی در دست نیست که قصد برانداختن زبان رسمی عربی و روی کار آوردن لهجه دری به عنوان زبان رسمی درباری داشته اند لیکن برعکس آنان سلسله آل لیث (صفاریان) حامی جدی زبان فارسی بود.

 با اطلاعی که از احوال و افکار یعقوب پسرلیث داریم، می‌دانیم که او به قصد ایجاد یک دولت مستقل ایرانی و برانداختن یا ضعیف کردن حکومت بغداد شروع به فعالیت کرد. از شعری که او برای معتمد خلیفه فرستاده بود(۱). به صراحت برمی‌آید که می‌خواست در سایه درفش کاویان بر همه امت ها سیادت جوید و بر سریر ملوک عجم برآید و رسوم کهن را تجدید کند. به همین سبب، از این سبب و نیز از آن روی که با زبان عربی آشنایی نداشت،‌ زبان عربی در دستگاه و حکومت او به کار نمی‌رفت. به شعر و ادب عرب توجهی نمی کرد و شاعران تازی گوی را نمی نواخت بلکه دوست داشت تا زبانی را که خود می فهمید و بدان سخن می‌گفت، زبان ادبی کند و شعر شاعران را بدان زبان بشنود و همین علاقه اوست که باعث شد تا لهجه دری به عنوان زبان رسمی و ادبی در دربار او تلقی گردد و معمول شود و حتی به روایتی بر اثر همین امر است که سرودن شعر به لهجه دری معمول گشت.

 

۱.آن شعر سروده ابراهیم بن ممشاد اصفهانی معروف به المتوکلی است و چنین آغاز می‌شود:

أنا ابن المکارم من نسل جم

و حائز ارث ملوک العجم

و می‌گویند که المتوکلی آن را از زبان یعقوب ساخته و اصالت نژاد و هدف‌های عالی او را در احیا عظمت ایران،‌ در آن قطعه آورده بود.

 

"تاریخ ادبیات ایران(جلد اول)/ ذبیح الله صفا/ انتشارات ققنوس/ تهران/ چاپ هفدهم ۱۳۷۸/ ص ۵۴"

بیت ۲۷۸

دلم سیر شد زین سرای سپنج

خـدایـا مـرا زود بـرهــان ز رنــج

 

فردوسی

دلبستگی دویست و چهل و پنجم

هنوز یک قدم به اخلاص برنگرفتی، دعوی واصلی کنی؟ این حدیث را کی باشد؟ اگر از عموم مسلمانانی، حرکت و سکنات موافق شرع کو؟ که ثُمَّ جَعَلْنَاكَ عَلَى شَرِيعَةٍ مِنَ الأَمْرِ فَاتَّبِعْهَا(۱). و اگر به حقیقت شرع بینا گشته و ازخصوص مومنانی، دلِ پرورده طریقت کو؟ و ظَهَرَت ینابیعُ الحِکمَةِ مِن قَلبِهِ عَلى لِسانِهِ (۲) کو؟ که وَأَنْ لَوِ اسْتَقَامُوا عَلَى الطَّرِيقَةِ لَأَسْقَيْنَاهُمْ مَاءً غَدَقًا (۳). و اگر از اهل معرفتی و از خصوص خصوصی،‌ داغِ صدیقانت کو؟ ونشان بربستن از لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ (۴) تُرا  کو؟ که الَّذِينَ آمَنُوا وَلَمْ يَلْبِسُوا إِيمَانَهُم بِظُلْمٍ أُولَٰئِكَ لَهُمُ الْأَمْنُ (۵).

 

 

۱.سوره جاثیه/ آیه ۱۸

سپس تو را بر شريعت و آئين حقی قرار داديم از آن پيروی كن

۲.حدیثی از پیامبر.

مَن أخلَصَ لِلّهِ أربَعینَ صَباحا ظَهَرَت ینابیعُ الحِکمَةِ مِن قَلبِهِ عَلى لِسانِهِ

هر کس چهل روز خود را براى خدا خالص کند چشمه‏ هاى حکمت از قلب وى بر زبانش جارى مى ‏شود.

۳.سوره جن/ آيه ۱۶

و اینکه اگر آنها [= جنّ و انس‌] در راه (ایمان) استقامت ورزند، با آب فراوان سیرابشان می‌کنیم!

۴.سوره طه/ آيه۱۳۱

وَلَا تَمُدَّنَّ عَيْنَيْكَ إِلَى مَا مَتَّعْنَا بِهِ أَزْوَاجًا مِنْهُمْ زَهْرَةَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا لِنَفْتِنَهُمْ فِيهِ وَرِزْقُ رَبِّكَ خَيْرٌ وَأَبْقَى

و هرگز چشم خود را به نعمتهای مادی كه به گروههائی از آنها داده ايم ميفكن كه اينها شكوفه‏های زندگی دنياست و برای آنست كه آنان را با آن بيازمائيم و روزیِ پروردگارت بهتر و پايد

۵. انعام/ ۸۲

(آری) آنها كه ايمان آوردند و ايمان خود را با شرك نياميختند امنيت مال آنها است، و آنها هدايت يافتگانند.

 

 

"نامه های عین القضات همدانی/جلد دوم/علینقی منزوی_عفیف عسیران/ نامه ۳۳"