در برابر چشم همه

لباسش را بالا کشید و فریاد زد

من فقط تن خود را می فروشم

تنها تن خود را و بس

 

اما میبینم همین جا

در برابر چشم همه

هستند کسانی که

تن کوهستان و

تن دشت و بوستان و

تن آفتاب و باران را

فروخته اند و با وقاحت تمام

بر صندلی شرافت این سرزمین تکیه زده اند.

 

شیرکو بیکس