بیت ۴۳۶

سخن چون برابر شود با خرد

روان سراینده رامش برد

کسی را که اندیشه ناخوش بود

بدان ناخوشی رای او گش بود

همی خویشتن را چلیپا کند

به پیش خردمند رسوا کند

ولیکن نبیند کس آهوی خویش

ترا روشن آید همی خوی خویش

اگر داد باید که آید به جای

بیارای و زان پس به دانا نمای

چو دانا پسندد، پسندیده شد

به جوی تو در، آب چون دیده شد

"شاهنامه (تصحیح خالقی مطلق)/ پادشاهی کیکاوس صدوبیست سال بود (داستان سیاوخش)"

بیت ۴۳۵

چنین گفت بهرام نیکوسخن

که با مردگان آشنایی مکن

نه ایدر همی ماند خواهی دراز

بسیچیده باش و درنگی مساز

به تو داد یک روز نوبت پدر

سزد گر تو را نایب آید پسر

چنین است و رازش نیاید پدید

نیابی، به خیره چه جویی کلید؟

"شاهنامه (تصحیح خالقی مطلق)/ پادشاهی کیکاوس صدوبیست سال بود (داستان رستم و سهراب/گفتار اندر افکندن رستم سهراب را)"

بیت ۴۳۴

به رستم چنین گفت کاوس کی

که از کوه البرز تا برگ نی

همی رُفت خواهد به گردش سپهر

نباید فکندن بدین خاک مهر

یکی زود سازد، یکی دیرتر

سرانجام بر مرگ باشد گذر

تو دل را بدین رفته خرسند کن

همه گوش سووی خردمند کن

اگر آسمان بر زمین بر زنی

بپری و از آب آتش کنی

نیاری همان رفته را بازِ جای

روانش کهن شد به دیگر سرای

من از دور دیدم بر و یال او

چنان برزبالا و گوپال او

زمانه برانگیختش با سپاه

که ایدر به دست تو گردد تباه

چه سازی و درمان این کار چیست؟

برین گونه تا چند خواهی گریست؟

"شاهنامه (تصحیح خالقی مطلق)/ پادشاهی کیکاوس صدوبیست سال بود (داستان رستم و سهراب/گفتار اندر افکندن رستم سهراب را)"

بیت ۴۳۳

چنین است کردار چرخ بلند

به دستی کلاه و به دیگر کمند

چو شادان نشیند کسی با کلاه

به خم کمندش رباید ز گاه

چرا مهر باید همی بر جهان

بباید خرامید با همرهان

چن اندیشه گنج گردد دراز

همی گشت باید سوی خاک باز

اگر هست ازین چرخ را آگهی

همانا که گشته است مغزش تهی

چنان دان کزین گردش آگاه نیست

ز چرخ برین بگذری راه نیست

بدین رفتن اکنون بباید گریست

ندانم که کارش به فرجام چیست

"شاهنامه (تصحیح خالقی مطلق)/ پادشاهی کیکاوس صدوبیست سال بود (داستان رستم و سهراب/گفتار اندر افکندن رستم سهراب را)"

بیت ۴۳۲

همی آرزو،گاه و شهر آمدش

یکی تنگ تابوت بهر آمدش

"شاهنامه (تصحیح خالقی مطلق)/ پادشاهی کیکاوس صدوبیست سال بود (داستان رستم و سهراب/گفتار اندر افکندن رستم سهراب را)"