چنین است کردار چرخ بلند

به دستی کلاه و به دیگر کمند

چو شادان نشیند کسی با کلاه

به خم کمندش رباید ز گاه

چرا مهر باید همی بر جهان

بباید خرامید با همرهان

چن اندیشه گنج گردد دراز

همی گشت باید سوی خاک باز

اگر هست ازین چرخ را آگهی

همانا که گشته است مغزش تهی

چنان دان کزین گردش آگاه نیست

ز چرخ برین بگذری راه نیست

بدین رفتن اکنون بباید گریست

ندانم که کارش به فرجام چیست

"شاهنامه (تصحیح خالقی مطلق)/ پادشاهی کیکاوس صدوبیست سال بود (داستان رستم و سهراب/گفتار اندر افکندن رستم سهراب را)"