دلبستگی سیصد و چهل و هفتم

 حرف زدن از بی‌عدالتی کافی نیست. باید جونت رو کف دستت بگیری و مبارزه کنی.

 

"نمایشنامه صالحان/ آلبر کامو/ ترجمه خشایار دیهیمی/ نشر ماهی/ چاپ اول ۱۳۹۱/ ص ۱۸"

بیت ۳۷۹

گفتم که بدانائی از قید تو بگریزم

لیکن بشد از دستم سرشتهٔ دانائی

 

خواجوی کرمانی

دلبستگی سیصد و چهل و ششم

 رابطه میان دولت و جامعه به عنوان موضوع اصلی جامعه شناسی سیاسی یکی از مهمترین و شاید بتوان گفت مهمترین موضوع نظریه پردازی سیاسی و اجتماعی در طی قرون اخیر بوده است. تأمل درباره این رابطه با تکوین دولت مدرن آغاز گردید. پیدایش ساخت دولت مدرن در همه جا محصول حل منازعه میان شهریاران و قدرتهای محلی، گسترش روابط اقتصاد بازاری و پایان یافتن نزاع میان دولت و مذهب به سود شهریاران بود. دولت مدرن کم و بیش در همه جا نخست در هیئت دولت مطلقه پدیدار شد و چنین دولتی مقدمات لازم برای یکپارچگی و وحدت ملی را فراهم آورد. از دیدگاه «فلسفه سیاسی»، دولت مدرن «نوعی قدرت عمومی مستقل از حاکم و اتباع او و واجد اقتدار عالیه در کشور» تلقی میشد. برعکس، تردید در خصلت عمومی دولت مدرن و تأمل درباره رابطه میان «قدرت دولتی» و منافع و علایق حکام و جامعه نقطه تکوین جامعه شناسی سیاسی به معنی مدرن را تشکیل داد. به عبارت روشن تر پس از تکوین دولت مدرن دو نوع برداشت درباره رابطه آن با جامعه پیدا شد: یکی برداشت فلسفی که محتوای اصلی فلسفه سیاسی جدید را تشکیل میدهد و دیگر برداشت غیرفلسفی یا «علمی» و جامعه شناختی که زمینه اصلی تکوین جامعه شناسی سیاسی جدید به شمار میرود. پرسش اصلی در برداشت اول این است که بهترین نوع رابطه میان دولت و جامعه چیست و یا میان دولت و جامعه چه رابطه ای باید برقرار باشد. اما پرسش اساسی در برداشت دوم این است که چه نوع رابطه ای میان دولت و جامعه در واقع وجود دارد. فلسفه سیاسی جدید با تصور جدایی دو حوزه دولت و جامعه در پی تعریف حوزه خصوصی مستقل از حوزه قدرت دولتی و تعیین حدود اقتدار دولت مدرن بود و از حقوق و آزادی‌های جامعه مدنی در مقابل قدرت دولت حمایت میکرد‌. مثلا بر اساس مفهوم قرارداد اجتماعی که مهمترین نظریه در فلسفه سیاسی جدید بوده است وقتی افراد جامعه برخی از حقوق خود را به قدرتی برتر واگذار میکنند، در آن صورت حوزه عمومی (دولت) و حوزه خصوصی زندگی (جامعه مدنی) به صورتی مشخص نمودار میگردند. با این حال در اندیشه فلسفی، دولت بازتاب جامعه نیست. به طور کلی در فلسفه سیاسی دولت مظهر قدرت عمومی و نماینده مصالح عامه تلقی شده است. فلسفه سیاسی در زمینه رابطه میان دولت و جامعه دیدگاهی تجویزی داشته است و نه تحلیلی.

 

"جامعه‌شناسی سیاسی/ حسین بشیریه/نشر نی/ چاپ بیست و چهارم ۱۳۹۴"

بیت ۳۷۸

شبم چو روز قیامت دراز گشت ولی

دلم سحور تو خواهد سحر چه سود کند

 

مولانا

دلبستگی سیصد و چهل و پنجم

یه بار دیگه قدرت برنده شده بود! همون قدرت همیشگی که هیچ‌وقت نمی‌میره! همیشه میفته تا یه بار یگه مثل ققنوس از تو خاکستر خودش زنده بشه! شاید بعضی وقتا خیال میکنی با یه انقلاب، یا یه سلاخی که بهش میگن انقلاب، قدرتو کله پا کردی، اما میبینی دوباره با یک رنگ تازه سر بلن میکنه! اینجا سیاه، اونجا قرمز، یا بنفش یا سبز! مردمم قبول میکنن یا خودشون رو بهش عادت میدن!

 

"یک مرد/ اوریانا فالاچی/ ترجمه یغما گلرویی/ نسخه دیجیتال/ ص۷"