ایستاده در غبار
ایستاده در غبار را دیدم، خیلی مسخره طور و فشل بود. این همه تعریف اش کردند و آخرش یک چیز مزخرف به درد نخور تحویل دادند. دریغ از پنج ثانیه موسیقی متن یا کمی خلاقیت و حتی نمای درست حسابی. سینمای این جا هم که سیستم صوتی اش یک چیز عجیب و غریبی است که باعث شد نصف دیالوگ ها را نفهمم. نبیندش، به درد نمی خورد.
...
ظهر دو سه ساعتی با عزیزی حرف زدم که خود از مطلعین و اعضا شورا احیا بود. با حوصله و صبر کل ماوقع از سال ۸۸ تا حالا و جریان شیرازی و خط امام و تادا را توضیح داد. خط و ربط ها برایم شفاف شد. بعد هم بحث رفت به این که چه باید کرد و کلی ایده داد. خیلی جلسه خوبی بود.
...
اوضاع مالی به غایت وخامت رسیده و مجبورم به سختگیری. این که آدم برای خرج کتاب و فیلم و مجله از اطعمه و اشربه و البسه بزند درجه والایی از خلوص می خواهد. الگو بگیرید. :))
پ.ن: تنهایی سینما رفتن درد وخیمی است. شاید هیچ تصویری به اندازه من و صندلی های خالی سینما دلم را به حال خودم نمی سوزاند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۵ ساعت 22:27 توسط محمد
|