دلبستگی سیصد و هفدهم
نمی دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم. چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آنقدر به تنهایی خودم عادت کرده ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم حس می کنم. تا دور هستم دلم می خواهد نزدیک بشوم و نزدیک که میشوم میبینم اصلا استعدادش را ندارم.
...
شاهی، قربانت بروم، اما من راستی راستی راستی احتیاج به دیدن تو در همان لحظه اول دارم.
...
دیگر میخواهم گوشه اطاق بنشینم و چشم ها را روی هم بگذارم و هرچه را که پیش خواهد آمد در ذهنم بسازم و تماشا کنم. هی دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی تا به من رسیدی و مرا نگاه کردی و مرا گرفتی و مرا بوسیدی و مرا بوسیدی و بوسیدی و بوسیدی و من سست شدم و بی حال شدم و در میان دست های تو از خود رفتم و باز از اول دیدمت که آمدی و آمدی و آمدی...
"از نامه های فروغ به ابراهیم گلستان"
پ.ن: حالم به هم می خورد از این جماعتی که فروغ را محکوم می کنند به داشتن عشقی ممنوع و فکر میکنند دوست داشتن لابد باید حتما در چارچوب هایی باشد که آن ها ساخته اند. اگر این جماعت یک بار در زندگی شان عشق را نه در پایین تنه که از قلبشان احساس کرده بودند دنیا جای زیباتری میبود.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۵ ساعت 18:54 توسط محمد
|