دلبستگی سیصد و چهل و یکم
علیاکبر حاج پسند نگران بود و این را نمیتوانست پیش صبرخان پوشیده بدارد. به جایش، صبرخان توانسته بود خوب آرام بماند، و علیاکبر را همین بیشتر پکر میکرد. خود را در برابر این چوپان بیچیز، ناچیز میدید. نمیدانست خود چه چیز از این مرد که هنوز جوان و بارها ناآزمودهتر از او بود کم دارد. چه کاستی در او بود که خود حسش میکرد، اما نمیفهمیدش؟ این را نمیدانست. نمیدانست. اما میدانست و میدید که از چیزی بیمناک است. میدید که چیزی در اندرونش میلرزد. میدانست که یک جایش میلنگد. اما نمیدانست کجایش. شاید هم میدانست و نمیخواست به روی خودش بیاورد. نمیخواست به روی خودش بیاورد که ناچیزیاش از چیزهایی است که دارد: آن گله، آن کلاته، آن بالاخانه، و چند آدمی که در خانهآش به کارها میرسیدند. و نمیخواست به خود بباوراند که آسودگی صبرخان از آن است که "چیز"ش همان چوبی است که به دست دارد. که چیز بودن او در چیز نداشتن او است.
"کلیدر (جلد اول)/ محمود دولت آبادی/ انتشارات فرهنگ معاصر/ چاپ یازدهم ۱۳۷۴/ص ۱۶۳"
+ نوشته شده در چهارشنبه سوم آذر ۱۳۹۵ ساعت 12:50 توسط محمد
|