قدرت: "ببینید، ما بودیم که انقلاب کردیم!"

شهروند ابوآی دوم: "بله، البته که انقلابی شگرف است و بهبودی اساسی در وضعیت سابق. واقعاً دستاورد عظیمی است. ولی گهگاه به این فکر می‌کنم که... البته شاید به کلی در اشتباه باشم... ولی آیا واقعاً لازم بود این همه مهندس و ژنرال و موسیقی‌شناس را تیرباران کرد، میلیون‌ها نفر را به اردوگاه اجباری فرستاد، انسان‌ها را به بیگاری کشاند و تا سر حد مرگ از آن‌ها کار کشید، در دل همه‌کس رعب انداخت و به نام انقلاب به زور از آدم‌ها اعتراف دروغ گرفت؟ آیا لازم بود نظامی بنا کرد که حتی در حاشیه‌های آن، صدها نفر هر شب منتظرند که از تخت بیرونشان بکشند و به عمارت بزرگ یا لوبیانکا منتقلشان کنند تا آن‌جا زیر شکنجه جعلیاتی را به نام خود امضا کنند و بعد هم گلوله‌ای پس سرشان خالی شود؟ البته صرفا فکرهایم را گفتم، متوجهید که؟"

قدرت: "بله بله، متوجه هستم چه می‌گویید. مطمئنا حق با شماست، ولی فعلا از این مسئله بگذریم. برای دور بعد تغییرش می دهیم!"



 "هیاهوی زمان/ جولین بارنز/ ترجمه سپاس ریوندی/ نشر ماهی/ چاپ اول تابستان ۱۳۹۵/ ص ۹۴"