بیگ محمد، شعله‌ای که آرام گرفته باشد، زبانه‌های خود را در چم و چین نیمسوزها فرو برد و از نگاه گم شد. خاکستر. نیمسوزهای خشک و چغر خموشانه درهم شکستند و آتش به دل خاکستر پنهان شد. همه چیز آرام بود. آن‌گونه که گویی هرگز این آتشدان شعله‌ور نبوده است. سر را میان شانه‌ها فروبرده بود. چشم بر خاک تیره گون شب داشت. در هم گره خورده و خاموش. نه پیدا که درونش چه می‌گدازد. پدر نگاهش می‌کرد. به سندانی پنداری می‌نگرد. نمی‌دانست چه باید بگوید؟ پروای لب گشودن. آن هم با این همه تنگدستی‌اش در گفتن. بهتر آن دید که همچنان خاموش بماند و بگذارد این دُمَل بسته، خود سر بگشاید. مبادا که حرف پیرمرد نیشتری باشد بر جهاندن خونابه قلب بیگ محمد. پس بی‌سخن ماند.

 شولای شب، پیکر مردان را در خود پیچانده بود و آن دو از یکدیگر تنهایی پر هیبتی می‌دیدند. دو مرد، در کنار هم بر زمین نشسته بودند. دو سنگ در کنار هم بر زمین نشسته بودند. سنگ، اما تاب می‌آورد. نعره آسمان و تابش آفتاب و سرمای نیمه‌شبانه را تاب می‌آورد‌. سنگ بر جای چسبیده است. بی‌جنبشی سرشت آن است، می‌تواند تا پاین دنیا خاموش نشسته بماند. اما آدم؟ تپش و جنبش دمی او را وانمی‌گذارد. چیزی، چیزی شناخته و ناشناخته همواره درون او می‌جوشد. برافروختگی‌اش را برای همیشه نمی‌تواند پنهان بدارد. تاب و دوامش را کش و مرزی نیست. سرانجام فواره می‌زند و از خود بدر می‌ریزد. چشمه‌گون برون می‌جوشد. یا انکه آرام، آرام‌تر، قطره قطره، دلمایه خود را واپس می‌دهد. به اشکی، به کلامی، یا به فریادی. به تیغه خنجری، به ارژنی، یا به شلیکی!

 

 

"کلیدر (جلد اول)/ محمود دولت آبادی/ انتشارات فرهنگ معاصر/ چاپ یازدهم ۱۳۷۴/ص ۱۸۹"