دلبستگی سیصد و چهل و چهارم
بزدل بودن کار سادهای نبود. قهرمان بودن خیلی سادهتر بود. برای قهرمان بودن، کافی بود فقط یک لحظه شجاع باشی، همان لحظه که ماشه را میچکانی، بمب را میاندازی، ضامن را میکشی و از شر دیکتاتور و خودت با هم خلاص میشوی. ولی بزدل بودن به معنای پاگذاشتن در مسیری حرفهای بود که یک عمر به طول میانجامید، بیآنکه دمی بیاسایی. باید پیشبینی میکردی که مناسبت بعدی کی از راه میرسد تا دوباره مجبور شوی برای طفره رفتن از آن عذر و بهانه بتراشی، به خودت بلرزی، تملق بگویی و از نو طعم کاسه لیسی را احساس کنی و موقعیتت را به یاد بیاوری: شخصیتی فرومایه و تباه شده. بزدلی نیاز سماجت، پافشاری و سر باز زدن از تغییر داشت که به نوعی از شجاعت بدلش میکرد.
"هیاهوی زمان/ جولین بارنز/ ترجمه سپاس ریوندی/ نشر ماهی/ چاپ اول تابستان ۱۳۹۵/ص ۱۶۲"
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۵ ساعت 20:17 توسط محمد
|