و گل همان گل است
کسی که هدیه فرستاد همان مسافر نیست
مسافری که حوصله می کردی از حدیث
سفرهایش
و با دهانش، حلقه های نوازش
به انگشت التماس تو می بخشید

و گل همان گل است، ولی این بار
رفیق بی فاصله ای هدیه می دهد
که سرگذشتش بی ماجراس
چراغ همسایه در آن طرف کوچه
به شیشه های تو چشمک می زد
و تو همان تویی

فقط زمستان نیست
که در برودت آن فرصت مقایسه نداشته باشی
و هدیه را
بدون رقابت، بدون سبقت، بدون شک
بپذیری

 

محمدعلی سپانلو