دلبستگی دویست و هفتاد و نهم
دهه ی هفتاد بود و مردی به من نزدیک شد و ازم پرسید: "واقعاً بسکتبال بازی کردن رو دوست داری؟" جواب دادم: "آره، بیشتر از هرکار دیگه ای که به فکرت برسه." گفت: "خیلی خوبه، میدونی من یه زمانی ترومپت می زدم. فکر کنم حست رو درک کنم. یک گروه موسیقی کوچولو بودیم. کارمون خوب بود. آخر هفته ها تو کالج برنامه داشتیم. من سال آخر بودم و بهمون پیشنهاد شد تور بذاریم و کارمون رو ضبط کنیم. همه موافق بودن غیر از از من."
"چرا نخواستی؟"
"پدرم فکر می کرد امنیت شغلی نداره."
"خودت چی؟"
گفت: "خب، من نمی دونستم. فکر کنم منم موافق بودم. زندگی خیلی بی ثباته. همیشه در حال مسافرتی. هیچ تضمینی وجود نداره که خبری از کار بعدی باشه. نمیشه روش برنامه زندگی ریخت. برای همین هم رفتم دانشگاه حقوق خوندم و ترومپت زدن رو گذاشتم کنار. فقط گاهی می زنم. الان دیگه وقتش رو ندارم."
"حقوق رو دوست داری؟"
"بد نیست. ولی ترومپت زدن یه چیز دیگه است."
"مجله داستان/ شماره ۶۸/ ص۸۳"
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۵ ساعت 21:2 توسط محمد
|