دلبستگی دویست و هفتاد و ششم
نموتو که کشیشي بودایی است در معبدش برای آنها که به خودکشی تمایل دارند کارگاههای مرگ برگزار میکند. به شرکتکنندهها میگوید که فرض کنند به آنها گفته شده سرطان دارند و سه ماه بیشتر زنده نمیمانند و ازشان میخواهد کارهایی را که میخواهند در آن سه ماه انجام دهند بنویسند. بعد بهشان میگوید فرض کنند فقط یک ماه زنده میمانند؛ بعد یک هفته، بعد ده دقیقه. بیشتر آدمها حین این تمرین به گریه میافتند، یکیشان خود نموتو.
یکی از شرکتکنندهها سالها بود که با نموتو دربارهی میل به مردن حرف میزد. سیوهشت سالش بود و ده سال گاهبهگاه در یک بیمارستان روانی بستری شده بود. موقع تمرینِ نوشتن، فقط نشست و گریه کرد و وقتی نموتو سراغش آمد که ببیند در چه حال است، کاغذش سفید بود. گفت جوابی برای سوالها ندارد چون هیچوقت فکر نکرده که میخواهد با زندگیاش چه کار کند. همیشه فقط به این فکر کرده که میخواهد بمیرد. اما اگر هرگز واقعا نزیسته، پس چطور میخواهد بمیرد؟
"مجله داستان/ ش ۶۷/ ص۲۱۰"
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۵ ساعت 16:11 توسط محمد
|