پدرش از بازماندگان جنگ اول بود. از کشیش روستا برکت گرفته و روانه‌ی جنگ در راه وطن و تزار شده بود. زمانی که برگشت، دیگر نه از کشیش خبری بود نه از تزار. وطنش هم دیگر آن وطن پیشین نبود. زنش با دیدن این‌که جنگ چه بر سر مردش آورده، جیغ کشیده بود. حالا جنگ دیگری درگرفته و همان دشمن متجاوز پیشین بازگشته بود، جز این‌که این بار _ در هر دو طرف_ اسامی عوض شده بود. جز این هیچ‌چیز عوض نشده بود: این بار هم پیکر مردان جوان با گلوله‌های توپ پاره پاره و سپس زیر تیغ جراحان ارتش با خشونت قطعه قطعه می‌شد. پاهای خود او را در یک بیمارستان صحرایی، میان درختان شکسته، قطع کرده بودند. این بار هم، مثل دفعه‌ی قبل، همه‌چیز در راه هدفی عالی رقم می‌خورد.

 

 "هیاهوی زمان/ جولین بارنز/ ترجمه سپاس ریوندی/ نشر ماهی/ چاپ اول تابستان ۱۳۹۵/ ص ۱۵"