دلبستگی سیصد و سی و چهارم
از چین خوردگیهای کلیدر، از یال و گرده تپه ماهورها، از ژرفای درهها و گودالها، روز روشنایی خود برچیده بود. جای پای روز به جا بود. سایه، سایهای خنک و خوشنسیم، دم خاکستری خود بر همهجا، همه پستی و بلندیها، همواری و ناهمواریها گسترده بود. تیرهتر در ژرفناها و سبکتر بر فرازهها. این، خودِ غروب بود. نه روز و نه شب. نه خورشیدی گواه روز، نه ستارهای گواه شب. همانی بود که به گفتهای روستایی "گاوگم" خوانده میشود. زیرا در این دم گریزپای، آسمان و زمین رنگ درهم میآمیزند. فریبکارانه چندان که رنگ از رنگ تمیز نتوان داد. هر رنگ هست و هیچ رنگ نیست، این آشتی کنان روز و شب. چهره چوپانی به شولایی درپیچیده. چوپان، چوپان است. اما به چهره چوپان نیست. گم است. نمایی گنگ. سنگ، سوار مینماید و سوار، سنگ. هر چیز رنگ خود درمیبازد. گربه، سمور است. هر جنبنده، سایهایست و هر سایه جنبندهای مینماید. در دویست قدمی خود، روباه از گرگ بازنمیشناسی. رمندهای را میبینی. فقط. چارپای نرماندامی که میخرامد، میخزد، میرمد، میجهد و میگریزد و در پشت سایهای دیگر روی پنهان میکند. سایه به سایه. شب پناه است این دَم. تیرگی فزاینده و روشنایی گریزا. هر جنبنده پنداری شبحی است. اشباح در بیابان، در کوهستان.
"کلیدر (جلد اول)/ محمود دولت آبادی/ انتشارات فرهنگ معاصر/ چاپ یازدهم ۱۳۷۴/ص۱۵۴"
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۵ ساعت 12:5 توسط محمد
|