انتخابات
امروز انتخابات داشتیم. کم اذیتمان نکردند. انتخابات را انداختند آخرین روز سال تحصیلی که خلوت تر باشد و رای ها کمتر. خودم مسئول یکی از صندوق ها بودم، شیطنت کردم و پوستر خاتمی را زدم بالای سرم روی ستون. یک ساعت نگذشته بود که حراست آمد و گیر دادند که چرا پوستر زده ای روی ستون و کندنش. همان ستونی که بسیجی ها موقع مراسم رویش پوستر می زنند و کسی معترض نمی شود. به هر حال بهانه داشتند و پوستر را بردند. رفتم بورد ایستاده را از امور تشکیل کلاس گرفتم و این بار دو پوستر رویش زدم، بورد را هم گذاشتم پشت سرم. افراطی ها می دیدند و می سوختند و بهانه نداشتند برای گیر الکی دادن.
از ۸ صبح رفتم دانشگاه . کمک بچه ها کردم در چیدن میزها و آوردن صندوق ها. فقط علوم پایه نرفتم که مبادا ایشان را ببینم. خل شده ام اصلا. به فرضی که می رفتی، تا به حال دیده ای ایشان را که این بار بشناسی و روبرو شوی؟؟ از ۹ انتخابات شروع شد تا ۳ بعد از ظهر، مغزم درد گرفت و زبانم خشک شد تا این جماعت دانشجو را قانع کنم که رای دادن، آن هم به صورت مخفی هیچ سوء سابقه ای برای کسی نمی شود. فقط یک ربع رفتم نهار و یک ربع هم با عبدی سیگاری دود کردیم. بقیه اش تمام پشت میز و مشغول کل کل. بدترین اش ناظری بود که آمد و گیر داد به تعرفه ها. اعصابم را داشت خورد می کرد با آن قیافه اش. بعدش هم فهمیدیم که کسی شیرین کاری کرده و روی صندوق چیزی نوشته. صندوق را با کاغذ سفید مهر و موم کرده کرده بودند و اخطار داده بودند اگر خطی بیفتد روی صندوق باطل اعلام اش می کنند. از همان بهانه ها بود که برای اذیت کردن مان به کار گرفته بودند. به بدبختی روی نوشته را لاک گرفتیم و بعدش هم یک کاغذ A4 گرفتم و رویش کشیدم. این قدر بد پلمپ کرده بودند که کسی متوجه اضافه شدن یک کاغذ نشد.
جالب ترین اش کسانی بودند که می آمدند و می نوشتند موسوی، باقی مانده همان نسل سبزی که هنوز در دانشگاه ها ریشه دارند. بعضی بچه ها سابقا فعال سیاسی و الان توبه کرده، آن هایی که اخراج شده بودند و زندان رفته بودند و هنوز تلفن هایشان کنترل می شود. می آمدند دور صندوق می چرخیدند، کنار مان می نشستند و در نگاهشان حسرت عجیبی موج می زد، بی تاب بودند و متشنج، موقع نوشتن رای دست شان از اضطراب می لرزید. شاید یاد خودشان می افتادند و دوستانشان، دوستانمان. یاد روزهای خوشی که امید داشتند و امید داشتیم. روزهایی که همه ی دوستانمان بین مان بودند. دوستانی که امروز یا زیر خاک اند یا هزاران کیلومتر آن طرف تر یا گوشه زندان ها. یاد همه شان زنده باد.
ساعت سه صندوق را تحویل دادیم. عالی بود. فقط در صندوق ما ۱۳۰ نفر رای دادند. در خلوت ترین روز دانشگاه و تنها با یک روز تبلیغ و با آن همه مشکل و دشواری. این همه رای عالی بود. مشارکت چیزی فراتر از انتظار بود. بعد تحویل صندوق، رفتم انجمن و کمی حرف و همه خوشحال بودیم. بعد هم آمدم خانه و دوش آب سردی و یک فنجان نسکافه داغ.
تنها خوبی قضیه شکست در عاشقی همین بود که جراتم را زیادتر کرده. بعد از آن، مثل کسی که چیزی برای از دست دادن نداده از لاک محافظه کاری خودم بیرون آمدم و فعال تر شدم. تا پیش از آن سعی می کردم با "آدمِ عادی" بودن، فضا را برای آمدن "آنکه باید" آماده کنم. اما حالا که می بینم آمد و نشد سعی می کنم تلاشم را بگذارم بر اصلاح مردم و کشورم. هر چند که ادعای گزافی است اما تلاشم را می کنم. امیدوارم این یکی قدر بداند و تنها نذاردم.