انتخابات

 

امروز انتخابات داشتیم. کم اذیتمان نکردند. انتخابات را انداختند آخرین روز سال تحصیلی که خلوت تر باشد و رای ها کمتر. خودم مسئول یکی از صندوق ها بودم، شیطنت کردم و پوستر خاتمی را زدم بالای سرم روی ستون. یک ساعت نگذشته بود که حراست آمد و گیر دادند که چرا پوستر زده ای روی ستون و کندنش. همان ستونی که بسیجی ها موقع مراسم رویش پوستر می زنند و کسی معترض نمی شود. به هر حال بهانه داشتند و پوستر را بردند. رفتم بورد ایستاده را از امور تشکیل کلاس گرفتم و این بار دو پوستر رویش زدم، بورد را هم گذاشتم پشت سرم. افراطی ها می دیدند و می سوختند و بهانه نداشتند برای گیر الکی دادن.

از ۸ صبح رفتم دانشگاه . کمک بچه ها کردم در چیدن میزها و آوردن صندوق ها. فقط علوم پایه نرفتم که مبادا ایشان را ببینم. خل شده ام اصلا. به فرضی که می رفتی، تا به حال دیده ای ایشان را که این بار بشناسی و روبرو شوی؟؟ از ۹ انتخابات شروع شد تا ۳ بعد از ظهر، مغزم درد گرفت و زبانم خشک شد تا این جماعت دانشجو را قانع کنم که رای دادن، آن هم به صورت مخفی هیچ سوء سابقه ای برای کسی نمی شود. فقط یک ربع رفتم نهار و یک ربع هم با عبدی سیگاری دود کردیم. بقیه اش تمام پشت میز و مشغول کل کل. بدترین اش ناظری بود که آمد و گیر داد به تعرفه ها. اعصابم را داشت خورد می کرد با آن قیافه اش. بعدش هم فهمیدیم که کسی شیرین کاری کرده و روی صندوق چیزی نوشته. صندوق را با کاغذ سفید مهر و موم کرده کرده بودند و اخطار داده بودند اگر خطی بیفتد روی صندوق باطل اعلام اش می کنند. از همان بهانه ها بود که برای اذیت کردن مان به کار گرفته بودند. به بدبختی روی نوشته را لاک گرفتیم و بعدش هم یک کاغذ A4 گرفتم و رویش کشیدم. این قدر بد پلمپ کرده بودند که کسی متوجه اضافه شدن یک کاغذ نشد.

جالب ترین اش کسانی بودند که می آمدند و می نوشتند موسوی، باقی مانده همان نسل سبزی که هنوز در دانشگاه ها ریشه دارند. بعضی بچه ها سابقا فعال سیاسی و الان توبه کرده، آن هایی که اخراج شده بودند و زندان رفته بودند و هنوز تلفن هایشان کنترل می شود. می آمدند دور صندوق می چرخیدند، کنار مان می نشستند و در نگاهشان حسرت عجیبی موج می زد، بی تاب بودند و متشنج، موقع نوشتن رای دست شان از اضطراب می لرزید. شاید یاد خودشان می افتادند و دوستانشان، دوستانمان. یاد روزهای خوشی که امید داشتند و امید داشتیم. روزهایی که همه ی دوستانمان بین مان بودند. دوستانی که امروز یا زیر خاک اند یا هزاران کیلومتر آن طرف تر یا گوشه زندان ها. یاد همه شان زنده باد.

 ساعت سه صندوق را تحویل دادیم. عالی بود. فقط در صندوق ما ۱۳۰ نفر رای دادند. در خلوت ترین روز دانشگاه و تنها با یک روز تبلیغ و با آن همه مشکل و دشواری. این همه رای عالی بود. مشارکت چیزی فراتر از انتظار بود. بعد تحویل صندوق، رفتم انجمن و کمی حرف و همه خوشحال بودیم. بعد هم آمدم خانه و دوش آب سردی و یک فنجان نسکافه داغ. 

 تنها خوبی قضیه شکست در عاشقی همین بود که جراتم را زیادتر کرده. بعد از آن، مثل کسی که چیزی برای از دست دادن نداده از لاک محافظه کاری خودم بیرون آمدم و فعال تر شدم. تا پیش از آن سعی می کردم با "آدمِ عادی" بودن، فضا را برای آمدن "آنکه باید" آماده کنم. اما حالا که می بینم آمد و نشد سعی می کنم تلاشم را بگذارم بر اصلاح مردم  و کشورم. هر چند که ادعای گزافی است اما تلاشم را می کنم. امیدوارم این یکی قدر بداند و تنها نذاردم.

دلبستگی دویست و هفتم

آندره آ: پس سی و سه سال پیش وقتی که شما تصمیم گرفتید یکی از مباحث عامه فهم هیئت خود را انکار کنید، حق بود من می فهمیدم که شما فقط در برابر جنجال سیاسی بی نتیجه ای پا پس کشیده اید تا بتوانید هدف واقعی علم را دنبال کنید.

گالیله: که عبارت باشد از...

آندره آ: ...مطالعه مختصات حرکت، یعنی ما در همه ماشین هایی که می توانند زمین را برای زندگی آماده کنند که بتوان از قید آسمان خلاص شد.

گالیله: آها

آندره آ: به این ترتیب شما فراغتی برای نوشتن اثری علمی به دست آوردید که فقط شما قادر به نوشتنش بودید. اگر برای کسبافتخار، روی تلی از آتش جان می دادید، دیگران پیروز می شدند.

گالیله: همانها پیروز شدند. هیچ اثر علمی وجود ندارد که فقط یک تن بتواند بنویسدش.

آندره آ: پس چرا توبه کردید؟

گالیله: توبه کردم چون از درد جسمانی می ترسیدم.

آندره آ: نه

گالیله: آلات شکنجه را به من نشان دادند.

آندره آ: پس هیچ هدفی در کار نبود؟

گالیله: هیچ هدفی در کار نبود.

 

"نمایشنامه زندگی گالیله/برتولت برشت/عبدالرحیم احمدی/نشر اندیشه/چاپ شوم ۱۳۴۹/صص۲۹۱و۲۹۲"

 

بیت ۲۴۰

از تو مرا امید ِ شفا نیست...

شاید امام زاده ی بعدی...

 

من زنده ام که دوست بدارم...

لطفن  حرامزاده ی  بعدی

 

طاهره خنیا

دلبستگی دویست و ششم

آنکه حقیقت را نمی داند فقط بی شعور است، اما آنکه حقیقت را می داند و آن را دروغ می نامد، تبهکار است.

 

"نمایشنامه زندگی گالیله/برتولت برشت/عبدالرحیم احمدی/نشر اندیشه/چاپ شوم ۱۳۴۹"

بیت ۲۳۹

گفتم اگـر نبینمت مـهر فرامشم شود

می‌روی و مقابلی غایب و در تصوری

 

سعدی

دلبستگی دویست و پنجم

شاهنشاه فراتر از طبقات یا منافع گروهی جامعه قرار می گیرد. او شاه همه مردم است. با مردمش رابطه پدر_فرزندی دارد... شاهنشاه فقط رهبر سیاسی کشور نیست، بلکه علاوه بر اینها و قبل از همه معلم و رهبر معنوی است، فردی است که نه تنها برای ملتش جاده، پل، سد و قنات می سازد، بلکه راهبر روح، فکر و جان مردم خود می باشد.

 

فلسفه انقلاب سفید/محمد رضا پهلوی

بیت ۲۳۸

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه

سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست

 تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما سیب نداشت

 

حمید مصدق

امید

نوازش نرم بارانِ خوشِ بهاری بر گونه ها و بوی شور دریا، در صبح زیبای پر از آواز پرندگان. همه نشانه اند بر آنکه بفهمی هنوز "امید" هست.

دلبستگی دویست و چهارم

ریاضی دان: چرا به این در و آن در بزنیم؟ آقای گالیله بالاخره باید روزی با حقایق آشنا بشود. این سیاره های مشتری ایشان فلک بلوری را در هم می شکند، مطلب خیلی ساده است.

فدرزونی: پس بگذارید حرفی بزنم که دهانتان از تعجب باز بماند: هیچ فلک بلوری وجود ندارد.

فیلسوف: آقای عزیز، هر کتاب درسی را باز کنید این مطلب را در آن می بینید.

فدرزونی: پس هر چه زودتر باید کتاب های درسی تازه ای نوشت. 

فیلسوف: والاحضرتا، من و همکار محترمم، بر قدرتی جز قدرت ارسطوی مقدس تکیه نداریم.

گالیله:(تقریبا با فروتنی) آقایان، ایمان به مقام ارسطو مطلبی است، و حقیقت که می توان با دست لمسش کرد، مطلبی دیگر. می فرمائید که بنا به عقیده ارسطو در آسمان فلک بلوری وجود دارد و بالنتیجه برخی حرکات نمی تواند صورت بگیرد، چون ستاره ها افلاک را می شکنند. اما اگر این حرکات را به چشم خود ببینید، چه می گوئید؟ شاید آنوقت مجبور بشوید نتیجه بگیرید که افلاک بلوری وجود ندارد. آقایان، با نهایت فروتنی از شما تمنا می کنم که به چشم هایتان اعتا کنید.

ریاضی دان: گالیله عزیز، شاید این حرف به نظر شما کهنه و قدیمی بیاید، ولی من عادت دارم که آثار ارسطو را بخوانم و به شما اطمینان می دهم که در این کار به چشم هایم اعتماد می کنم.

گالیله: من هم عادت دارم شاهد این باشم که استادان همه دانشگاه ها، در مقابله با حقایق چشمشان را روی هم می گذارند و چنان وانمود می کنند که گویی هیچ خبری نیست. یادداشت هایم را عرضه می دارم، لبخند می زنند. دوربینم را در اختیار هر کس،می گذارم تا قانع بشود، حرف های ارسطو را تحویلم می دهند. ولی ارسطو دوربین نداشت.

ریاضی دان: درست است، نداشت.

فیلسوف:(بزرگ منشانه) اگر قرار است که ارسطو، یعنی قدرتی که نه تنها علوم باستان بلکه آباء عالیقدر کلیسا هم برسمیتش شناخته اند، به لجن کشیده شود، به نظر من ادامه بحث کاملا زائد است. من حاضر نیستم در مباحثه ای غیر علمی شرکت کنم. همین و بس.

گالیله: حقیقت فرزند زمان است نه فرزند مقامات. جهل ما بی پایان است: بکوشیم تا ذره ای از آن بکاهیم. وقتی که فقط می توانیم خردلی از جهل خود بکاهیم، چرا این فدر بلند پروازی کنیم؟ بخت با من یار بود که ابزار تازه ای به دستم افتاد تا بتوانم سر سوزنی از آسمان را کمی از نزدیک تر ببینم. بیایید از این تصادف استفاده کنید.

 

"نمایشنامه زندگی گالیله/برتولت برشت/عبدالرحیم احمدی/نشر اندیشه/چاپ شوم ۱۳۴۹/صص۱۶۸الی۱۷۰"

بیت ۲۳۷

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم

بیا بگو ز عشق چه طرف بر بستم

 

حافظ

فدای بانوی دمشق

امان از شام که شده است قتلگاه بهترین جوانان ما. خان العسل، بصری الحریر، العیس و حالا خان طومان. دعا کنید برای رجال الله فی المیدان.

 

پ.ن: این نوحه واقعا زیباست، گوش کنید.

 

دلم یه جوریه ولی پراز صبوریه 

چقد شهید دارن میارن از تو سوریه 

 

(منم باید برم آره برم سرم بره

نذارم هیچ حرومی طرف حرم بره

یه روزی هم بیاد نفس آخرم بره )

 

http://s6.picofile.com/file/8244724292/کربلایی_سید_رضا_نریمانی_مدافعان_حرم.mp3.html

دلبستگی دویست و سوم

بربرینی: خوب. دوست من، گالیله، آیا اطمینان دارید که شما منجمان فقط نمی خواهید نجومتان را ساده تر کنید؟ (او را جلو می آورد) شما به دوایر، بیضی ها، سرعت های همسان نقل و انتقلات ساده، خلاصه در حدی که مغزتان اجازه می دهد، می اندیشید. ولی اگر خدا خواسته باشد اجرام سماویش را در چنین خط سیری براند؟ (با انگشت در فضا خط سیری بسیار پیچیده با سرعتی نامنظم و متغیر، ترسیم می کند) حساب های شما چه می شود؟

گالیله: در این صورت، حضرت اشرف، اگر خداوند کائنات را این جور خلق کرده بود،(عینا همان خط سیر را رسم می کند) مغز ما را هم همان جور می آفرید.(دوباره هملن حرکت را تکرار می کند) به نحوی که این خط سیر به نظرتان ساده ترین مسیر ها می آمد. من به عقل ایمان دارم.

"نمایشنامه زندگی گالیله/برتولت برشت/عبدالرحیم احمدی/نشر اندیشه/چاپ سوم ۱۳۴۹/ص۲۰۱"

بیت ۲۳۶

در بندگی عشقت از دست رفت کارم

ای خواجهٔ زبر دست رحمی به زیر دستی

 

بر باد می‌توان داد خاک وجود ما را

تا کار ما به کویت بالا رود ز پستی

 

با مدعی ز مینا می در قدح نکردی

تا خون من نخوردی تا جان من نخستی

 

گفتی دهم شرابت از شیشهٔ محبت

پیمانه‌ام ندادی، پیمان من شکستی

 

صید ضعیف عشقم، با پنجهٔ توانا

بیمار چشم یارم، در عین تندرستی

 

فروغی بسطامی

دلبستگی دویست و دوم

نشنائیل

مسیح خوار و زبون نبود

 

برخی می گویند که مسیح ناصری زبون و فرومایه بود و عده ای نیز می گویند که او مردی درستکار و عادل بود، اما معتقدند که ناتوان بود و در برابر قدرتمندان و ستمگران بسیار درمانده و سرگردان می شود و در برابر سلطه جویان همچون بره ای در مقابل درندگان بود.

 اما من می گویم: مسیح بر همه مردم برتری داشت. او قدرت خویش را شناخت و آن را بر فراز تپه های الجلیل و شهرهای یهودیان و فینیقیان آشکار ساخت.

 کدام انسان درمانده و عاجزی می گوید:"من زندگی هستم من راه حق و حقیقتم؟"

 و کدام انسان پست و فرومایه به خود جرئت می دهد که بگوید:"من در خدا_پدر و خدا_پدر در من متجلی است." و کدام شخص است که از قدرت خویش آگاه نباشد و بگوید:" هر که زندگی این دنیا را باور ندارد به زندگی جاوید نیز ایمان نخواهد داشت."

 و کیست که به فردا ایمان نداشته باشد و بتواند آن گونه فریاد برآورد که:"جهان شما به زودی نابود خواهد شد و به تلی از خاکستر تبدیل خواهد گردید و باد آن را پراکنده می کند، پیش از آنکه حتی یکی از کلمات من از بین برود!؟"

 آیا می توان در نیروی او شک کرد ، زمانی که به کسانی که زن بدکاره ای را به نزد او بردند تا او را بیازمایند، فریاد زد:"هرکس که در میان شما بی گناه است، او را با سنگ بزند!؟"

 آیا می توان گفت که او از زورمندان و قدرتمندان می ترسید، در حالی که صرافان را از میدان معبد بیرون راند با اینکه آن ها از کاهنان بودند؟!

 و آیا او شکسته بال بود، در حالی که فریاد برآورد:"قلمرو حکومت من بسیار فراتر از ممالک زمین شماست؟!"

 آیا می توان ادعا کرد که او پشت کلمات پنهان می شد، حال آنکه بارها اعلام کرد:"این معبد را ویران کنید تا من ظرف سه روز بنای آن را تجدید کنم؟!" آیا انسان ترسو می تواند در برابر زورمداران دستش را تکان دهد و آنان را دروغگو، پست، ناپاک و پلید خطاب کند؟!"

 کسی که به خود جرئت داد تا بزرگان یهود چنین سخن بگوید، نمی تواند، خوار و فروافتاده و حقیر باشد. بلکه حقیقت این است که عقاب آشیانه خود را بر درخت بید لرزان نمی سازد و شیر شجاع کُنام خود را در میان بوته ها جستجو نمی کند.

 از گفته های این بزدلان که مسیح را زبون و فرومایه می خوانند، تا پستی و حقارت خود را توجیه کنند، خسته شده ام، چنانکه خون در رگهایم به جوش می آید، بخصوص زمانی که می شنوم مردم فرودست و پایمال شدگان می خواهند استاد را در ردیف خود قرار دهند تا تسلا یابند.

 بله، دلم از امثال آنان بیزار شده و به تنگ آمده است، اما باز هم از صیادی قدرتمند و روحی استوار همچون کوه که واژه تسلیم را نمی شناسند، سخن می گویم.

 

"مسیح فرزند انسان/جبران خلیل جبران/سیمین پناهی فرد/انتشارات آسو/چاپ اول ۱۳۹۴/صص۷۹و۸۹"

بیت ۲۳۵

عشق آمد و شد چو اندر رگ و پوست

تا كرد مرا تهی و پر كرد ز دوست

 

اجزاء وجودم همگی دوست گرفت 

نامی است ز من بر من و باقی همه اوست

 

خواجه عبدالله انصاری

دلبستگی دویست و یکم

إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَن ضَلَّ عَن سَبِيلِهِ وَهُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِينَ

 

پروردگارت خود بهتر می داند چه كسى از راه او منحرف شده و [هم] او به راه يافتگان داناتر است

 

سوره القلم، آیه ۷

بیت ۲۳۵

ماه فروماند از جمال محمد

سرو نباشد به اعتدال محمد

 

قدر فلک را کمال و منزلتی نیست

در نظر قدر با کمال محمد

 

سعدی

بهار

شکوفه های بهارنارنج زمین را فرش کرده اند، شب ها بوی یاس همسایه مست می کند اشیا را، مست می خوابم و مست بلند می شوم، پر از بوی یاس، دریا و بهارنارنج.

 نماز صبح ها پر از صدای پرندگان است و روزها می گذرد به نوازش گربه ملوسی که زیر دست هایت کش و قوس می دهد خودش را.

 بعد از مدت ها همه چیز به طرز غریبی خوب است و سردرد ها کمتر و خواب راحت تر.

 بهار است.

 اردی بهشت

 

دلبستگی دویست ام

کشیش جوان: اجازه بدهید از خودم حرف بزنم. من دهقانزاده ام و در کامپانیا بزرگ شده ام. پدر و مادرم مردم ساده ای هستند. درخت زیتون را درست و حسابی می شناسند. اما سوای این چندان چیزی نمی دانند. وقتی که صور زهره را می بینم، می توانم پدر و مادرم را به نظر بیاورم که با خواهرم جلو اتاق نشسته اند و دارند شام محقرشان را می خورند. بالای سرشان تیرهای سیاهی می بینم که قرن ها دود سیاهشان کرده است، و دست های فرسوده و پینه بسته و قاشق کوچکی را که بدست گرفته اند به وضوح می بینم. وضعشان خوب نیست، ولی حتی در یدبختیشان یک جور نظم وجود دارد. یک جور دوران های مشخص از روفتن زمین با گذشت فصول در زیتون زارها تا پرداخت مالیات. همه چیز منظم است و مثل سوانحی بر سرشان می ریزد. پشت پدرم خمیده می شود، نه یک باره، بلکه هر بهار در باغ زیتون کمی بیشتر. زایمان هایی که مادرم را از شکل و قیافه انداخته، در فواصل کاملا معین از پی هم می آمد. این ها برای کشیدن بار سبدهای سنگین خود در کوره راههای سنگلاخی، برای بچه آوردن و حتی غذا خوردن، از اینکه می بینند هر سال درختان بار دیگر سرسبز می شوند، از تماشای زمین و کلیسای کوچک و شنیدن آیات کتاب مقدس در روزهای یکشنبه، مدد می گیرند. مشاهده این چیزها آنها را معتقد می کند که در کار جهان ضرورت و دوامی هست.

 به آنها اطمینان داده اند نگاه خداوند پر از نگرانی متوجهشان است و تماشاخانه جهان را به خاطر آنها برپا کرده اند، تا هر یک از این بازیگران بتوانند نقشی را که به فراخورشلن بر عهده آن ها گذاشته شده، بازی کنند. کسان من اگر از من بشنوند که بر تکه سنگ کوچکی جا دارند که مدام در خلا به دور ستاره ای دیگر، ستاره ای مثل هزارها ستاه دیگر و حتی از آنها کم اهمیت تر، می چرخد، چه خواهند گفت؟ پس این صبر و این رضای به فقر و تنگدستی، به چه درد می خورد، چه حاصلی دارد؟ دیگر کتاب مقدس به چه کار می آید که همه چیز را توضیح داده و توجیه کرده، و عرق ریختن و صبر و گرسنگی و اطاعت را لازم و ضروری دانسته؟ و حالا معلوم بشود که همه اینها اشتباه بوده است؟ نه. می بینم که نگاهشان مضطرب می شود و می بینم که قاشق از دستشان بر سنگ اجاق می افتد، و احساس می کنند به آنها خیانت شده و فریب خورده اند. آنوقت می گویند: پس فریادرسی نیست؟ پس این خود ماییم که با این نادانی و پیری و فرسودگی، باید به فکر خود باشیم؟ بر این سیاره کوچک و سرگردان که به دوش هیچ فلکی نمی گردد، چه نقش محقر و غم انگیزی به عهده داریم. هیچ کس نقشی بالاتر از این برایمان فراهم نکرده است؟ پس در فقر ما هیچ حکمتی نیست. گرسنگی فقط نداشتن چیزی است برای خوردن، نه امتحان تاب و طاقت. کار و کوشش، فقط پشت خم کردن و بار کشیدن است، نه قدر و منزلتی. 

"نمایشنامه زندگی گالیله/برتولت برشت/عبدالرحیم احمدی/نشر اندیشه/چاپ سوم ۱۳۴۹/صص۲۱۳الی۲۱۵"

بیت ۲۳۴

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم از او

 

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از مال و جاه و آبرو

 

فروغ فرخزاد

دلبستگی صد و نود و نهم

 برای نخستین بار، عبارتی از انجیل، گاندی را به تفکر درباره عدم خشونت واداشته بود. او سخت تحت تاثیر این موعضه مسیح قرار گرفته بود که اگر کسی به شما سیلی زد، گونه دیگرتان را جلو ببرید. این مرد ریزنقش آن آیین را هم اینک درباره خویش به کار گرفته بود. با بردباری خود را تسلیم ضربات خیل سیلی زنندگان سفید پوست خود کرده بود. استدلال می کرد که فلسفه چشم دربرابر چشم فقط به دنیای نابینایان منتهی خواهد شد. اعتقادات انسان را نمی توان با گردن زدنش عوض کرد و قلب را نمی توان با جای دادن گلوله ای در نیانش روحی تازه بخشید. خشونت خشونت می زاید و در دل قربانیانش تخم کینه می کارد. گاندی در پی آیینی بود که دنیا را با سرمشق نیکی دگرگون کند و انسانها را با قدرت الهی به هم پیوند زند نه آنکه با زور انسانی از هم جدا سازد.

 

"آزادی در نیمه شب/دومنیک لاپیر و لاری کالینز/پروانه ستاری/نشر نو/چاپ اول ۱۳۶۳/ص۶۲"

بیت ۲۳۳

ای بس که نباشیم و جهان خواهد بود!

نی نام ز ما و نی نشان خواهد بود

 

زین پیش نبودیم و نبد هیچ خلل

زین پس چو نباشیم، همان خواهد بود

 

خیام

دلبستگی صد و نود و هشتم

فعالان مبارزات مسلحانه به وضوح به این نتیجه رسیده بودند که هیچ راه دیگری باقی نمانده است. توجیه نظری مبارزه مسلحانه پس از نخستین گام های عملی ارایه شد. درست یا غلط، طرفداران خشونت بر این اعتقاد بودند که بی تحرکی _با این امید که تحولات غیر قابل پیش بینی آینده ممکن است برآورنده مقصود باشد_ پذیرفتنی نیست. برای احزاب و گروه های سیاسی دیگر که، به هر دلیلی، به خشونت متوسل نمی شدند، نتیجه جدا شدن از فعالیت سیاسی مستقل در داخل کشور بود. این بار نوبت گروه های چریکی، تهاجمات جسورانه علیه رژیم، قهرمانیگری رمانتیک و توجیه خشونت بود. تاثیر جنبش چریکی چنان گسترده بود که حتی در گفتگوهای خصوصی شاه با وزیر دربارش بازتاب یافت. گزارش شده که او در یک مورد در ۲۳ دی ۱۳۵۴ گفته است: "عزم و اراده آن ها در نبرد اصلاً باورکردنی نیست. حتی زن ها تا آخرین نفس به جنگ ادامه می دهند. مردها قرص سیانور در دهانشان دارند و برای اینکه دستگیر نشوند خودکشی می کنند."

 شاه، حتی زمانی که می خواست خودش را رهبری مدرن و آزاد اندیش نشان دهد، مشهور بود که زنان را پایین تر از مردان در نظر می آورد. شگفتی او نسبت به رفتار چریک های زن نمونه دیگری از تاثیر این جنبش بر عالی ترین مقام رژیم شاهنشاهی بود.

 

"شورشیان آرمان خواه/مازیار بهروز/ ترجمه مهدی پرتوی/انتشارات ققنوس/چاپ دهم ۱۳۸۶/صص۱۰۴و۱۰۵"

بیت ۲۳۲

ای که گفتی بی قراری‌های من بازیگری ست

بی‌قرارم کرده‌ای اما دلت با دیگری ست 

 

حسین دهلوی

دلبستگی صد و نود و هفتم

گالیله:(به منشی ها که شطرنج بازی می کنند) چطور می توانید هنوز هم با روش قدیمی شطرنج بازی کنید؟ میدان عمل محدود است. امروزه به مهره های اصلی میدان می دهند تا در همه خانه ها حرکت کنند. رخ این طور حرکت می کند.(حرکتش را نشان می دهد) و فیل این طور و وزیر این طور و این طور. به این ترتیب جا زیادتر می شود و می توان بازی های تازه ای کرد.

یک بازیکن: این جور بازی ها با حقوق ناچیز ما فقیر آدم ها جور در نمی آید. ما فقط می توانیم این جور حمله کنیم.

(به حمله کوچکی دست می زند)

گالیله: بر عکس دوست من، بر عکس! رزق هر کس به قدر همت اوست. آقا، باید با زمان خود پیش رفت. همه اش نمی شود در طول ساحل راه رفت، یک بار هم باید دل به دریا زد.

 

"نمایشنامه زندگی گالیله/برتولت برشت/عبدالرحیم احمدی/نشر اندیشه/چاپ سوم ۱۳۴۹/صص۱۹۷و۱۹۸"

بیت ۲۳۱

ای شمع رقصان با نسیم آتش مزن پروانه را

با دوست هم رحمی چو با دشمن مدارا میکنی

 

شهریار

دلبستگی صد و نود و ششم

یکی از شعرا پیش امیر دزدان رفت و ثنایی برو بگفت. فرمود تا جامه ازو برکنند و از ده بدر کنند. مسکین برهنه به سرما همی‌رفت، سگان در قفای وی افتادند خواست تا سنگی بردارد و سگان را دفع کند در زمین یخ گرفته بود عاجز شد. گفت این چه حرامزاده مردمانند سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته. امیر از غرفه بدید و بشنید و بخندید گفت ای حکیم از من چیزی بخواه. گفت جامه خود می‌خواهم اگر انعام فرمایی

رضینا مِن نوالِکَ بالرَحیلِ.

 

امیدوار بود آدمى به خیر کسان

مرا به خیر تو امید نیست، شر مرسان

 

سالار دزدان را برو رحمت آمد و جامه باز فرمود و قبا پوستینی برو مزید کرد و درمی چند.

 

 

"گلستان سعدی/تصحیح محمدعلی فروغی/چاپ سوم ۱۳۶۱/موسسه انتشارات امیر کبیر/باب چهارم در فواید خاموشی/حکایت دهم"

بیت ۲۳۰

برخيزيد، دوزخيان زمين!

برخيزيد، زنجيريان گرسنگي!

عقل از دهانۀ آتشفشان خويش تندر وار مي‌غرد

اينک! فورانِ نهائي‌ست اين.

بساط گذشته بروبيم،

به‌پا خيزيد! خيل بردگان، به‌پا خيزيد!

جهان از بنياد ديگرگون مي‌شود

هيچيم کنون، «همه» گرديم!

نبرد نهائي‌ست اين.

به‌هم گرد آئيم

و فردا «بين‌الملل»

طريق بشري خواهد شد.

رهانندۀ برتري در کار نيست،

نه آسمان، نه قيصر، نه خطيب.

خود به رهائي خويش برخيزيم، اي توليد گران!

رستگاري مشترک را برپا داريم!

تا راهزن، آنچه را که ربوده رها کند،

تا روح از بند رهائي يابد،

خود به کورۀ خويش بردميم

و آهن را گرماگرم بکوبيم!

نبرد نهائي‌ست اين.

به‌هم گرد آئيم

و فردا «بين‌الملل»

طريق بشري خواهد شد.

کارگران، برزگران

فرقۀ عظيم زحمتکشانيم ما

جهان جز از آن آدميان نيست

مسکن بي‌مصرفان جاي ديگري است.

تا کي از شيرۀ جان ما بنوشند؟

اما، امروز و فردا،

چندان که غرابان و کرکسان نابود شوند

آفتاب، جاودانه خواهد درخشيد.

نبرد نهائي‌ست اين.

به‌هم گرد آئيم

و فردا «بين‌الملل»

طريق بشري خواهد شد.

 

شاملو

دلبستگی صد و نود و پنجم

@arthurschopenhauerir

----------

قلت غريزه در انسان در مقايسه با رده هاي فروتر جانداران معلول توانايي عظيم مغز اوست، اما همين اندك غريزه هم براي گمراه كردن او كفايت مي كند. براي مثال ان حس زيبادوستي كه مرد را در انتخاب همسر راهنمايي مي كند وقتي به همجنس گرايي تنزل مي يابد گمراه مي گردد.

به همين شكل، مگس شكم ابي (musca vomitoria )، كه بايد بطور غريزي در گوشت فاسد تخمگذاري كند، تخم ها را در شكوفه هاي arum dracunculus مي گذارد، زيرا بوي تعفن و فساد اين گياه او را گمراه مي سازد.

شايد با تحليل دقيق تر موضوع، اين مسئله كه اساس عشق غريزه اي مطلقا جنسي است تاييد شود- البته با تحليلي كه ممكن است سخت زننده باشد. اولا در حالي كه زن به مردش وفادار مي شود، طبيعت مرد عاشق را مستعد تزلزل و بي وفايي مي سازد. عشق مرد پس از گذشت دوره اي مشخص بطور محسوس رو به كاهش مي گذارد، چنان كه تقريبا هر زن ديگري بيش از زن خودش برايش جذابيت دارد؛ مرد متمايل به تغيير است، در حالي كه عشق زن پس از انتخاب بطور مداوم اغلب افزايش مي يابد.

دليلش اين است كه طبيعت به دنبال بقاي نوع است و نتيجتا به دنبال گسترش هرچه بيشتر ان . به همين دليل است كه مرد به ساير زنان متمايل است و حال ان كه زن همواره به يك مرد بسنده مي كند؛ زيرا طبيعت ناخوداگاه زن را به مراقبت از حامي و محافظ نسل بعد وامي دارد.

به همين دليل پايبندي در ازدواج براي مرد چيزي مصنوعي است و براي زن چيزي طبيعي.

بنابراين بي وفايي زن، با توجه به نتايج بيروني ان، و با توجه به تصنع دروني اش، بسيار نابخشودني تر از بي وفايي مرد است.

براي روشن شدن كامل اين مطلب كه هرچند لذتي كه در جنس مخالف مي يابيم عيني به نظر برسد باز هم همان غريزه است كه تغيير چهره داده، به عبارت ديگر شعور نوع است در حال تلاش براي حفظ نسل، بررسي نكاتي كه در اين خصوص ما را تحت تاثير قرار مي دهند، و همچنين ورود به جزييات ضرورت خواهد داشت. 

نكاتي كه يكسره به نژاد نوع مربوط مي شوند، يعني زيبايي؛ انهايي كه به ساير خصوصيات جسماني مربوط مي شوند؛ و بالاخره انهايي كه نسبي هستند و به تعديل و خنثي سازي خصوصيات نامتناسب و صحيح ناهنجاري هاي دو طرف بوسيله ي يكديگر مربوط مي شوند.

 

٣٢

#كتاب #جهان_و_تأملات_فيلسوف #آرتور_شوپنهاور #شوپنهاور #متافيزيك_عشق 

 

-------

http://telegram.me/arthurschopenhaueririr

 

توضیح آنکه: این هم کانال خوبی است در تلگرام

بیت ۲۲۹

کی دهد در جلوه گاه دوست عاشق راه غیر

دم مزن از عشق اگر ره می‌دهی بر دیده خواب

 

وحشی بافقی