بخش دوم

 لب هایم را که به هم میفشردم گفتم "بله". صدای خرخری از دماغم در رفت که شبیه خرناس بود.برای همین دوباره خنده ام گرفت.

 نگاه خشک بابا روی روی نگاهم سنگینی کرد و دیگر آن طور نخندیدم. "میخواهم مثل دوتا مرد با هم حرف بزنیم.فکر میکنی برای یک بار هم که شده از پسش بر بیایی؟"

 زیر لب گفتم:"بله بابا جون" و برای چندمین بار حیرت کردم که بابا با کمترین کلمات می تواند بدجوری دلم را بسوزاند. چه لحظه شیرین زود گذری نصیب مان شده بود _ خیلی کم پیش می آمد که بابا با من حرف بزند، چه رسد به اینکه مرا روی پاهایش بنشاند_ و من چقدر احمق بودم که آن لحظه را هدر داده بودم.

 بابا گفت:"خوبه." اما نگاهش حیران بود." خب، هرچی ملا یادت داده ول کن، فقط یک گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدی ست. هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است. می فهمی چی می گویم؟"

 مایوسانه آرزو کردم کاش می فهمیدم و گفتم"نه، بابا جون" نمی خواستم دوباره ناامیدش کنم.

 بابا با بی حوصلگی آهی کشید. با این کار دوباره دلم را سوزاند، چون او اصلا آدم بی حوصله ای نبود. یادم آمد که تا هوا تاریک نمیشد، هیچوقت به خانه نمی آمد، همیشه خدا تنها شام میخوردم. وقتی می آمد خانه، از علی می پرسیدم بابا کجا بوده، هر چند خوب می دانستم که سر ساختمان بوده، سرکشی به این، نظارت به آن. مگر این کارها حال و حوصله نمی خواست؟ از تمام آن بچه هایی که داشت برایشان پرورشگاه می ساخت متنفر بودم؛ گاهی وقت ها آرزو می کردم کاش همه آن ها با پدر و مادرهایشان مرده بودند.

 بابا گفت:" اگر مردی را بکشی، یک زندگی را می دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی، حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می گویی، حق کسی را از دانستن حقیقت می دزدی. وقتی تقلب می کنی، حق را از انصاف می دزدی، می فهمی؟"

 فهمیدم. وقتی بابا شش ساله بود، نصفه های شب دزد می زند به خانه پدر بزرگم. پدر بزرگم، که قاضی شریفی بوده، با دزد رودررو می شود. اما دزده با چاقو می زند توی گلویش و او را درجا می کشد _از بابا پدرش را می دزد، فردای آن روز، درست قبل از ظهر، اهالی شهر قاتل را می گیرند؛ به منطقه قندوز متواری شده بود. دو ساعت مانده به نماز عصر از شاخه درخت بلوط آویزانش می کنند. این ماجرا را از زبان رحیم خان شنیده بودم، نه بابا. همیشه راجع به بابا از دیگران چیزهایی دستگیرم می شد.

 بابا گفت:" هیچ کاری پست تر از دزدی نیست امیر. اگر کسی چیزی را که مال خودش نیست بردارد، خواه جان یک آدم باشد، خواه یک تکه نان... تف به رویش. و اگر زمانی همچین کسی به پستم بخورد، وای به روزگارش. می فهمی؟"

دیدم عقیده بابا در مورد دمار درآوردن از روزگار دزد هم هیجان انگیز است، هم ترسناک."بله،بابا"

 " اگر آن بالا خدایی هست، پس امیدوارم حواسش به چیزهای مهمتری باشد تا به ویسکی و گوشت خوک خوردن من. حالا بپر پایین. این حرف هایی که راجع به گناه زدم، باعث شد دوباره تشنه ام بشود."

 دیدم جلوی گنجه لیوانش را پر کرد و من رفتم توی فکر که حالا کو تا دوباره چنین فرصتی پیش بیاید که ما اینطوری بنشینیم و با هم حرف بزنیم.چون راستش من همیشه احساس می کردم بابا یک ذره از من بدش می آید. و چرا نیاید؟ هر چه باشد من زن دردانه اش، شاهزاده خانم خوشگلش را کشته بودم، مگر نه؟ لااقل باید یک خرده از خودم عرضه نشان می دادم تا ثابت کنم که کمی هم به او رفته ام. ولی من اصلا به نرفته بودم. اصلا و ابدا

 

 "بادبادک باز/خالد حسینی/ترجمه زیبا گنجی و پریسا سلیمان زاده اردبیلی/انتشارات مروارید/چاپ دوم 1384"